نفس‏ها در سینه‏‌ها حبس شد. زنگ شترها از حرکت ایستاد. همه جمع بودند و عقیله بنی‏هاشم با صدای گرفته، خطبه‏خواندن آغاز کرده بود؛ انگار باز صدای علی(ع) بود که در کوچه‏های تنگ کوفه می‏پیچید؛ همان‏جا که هنوز درس قرآن زینب برای زنان کوفی را در خاطر داشت. و چه بد مردمی بودند کوفیان. تفسیر کهیعص تعبیر شده بود. کمی بعد صدای ضجه‏ها در میان خطابه نهیب‏گونه و آتشین زینب بلند شد. ام‏المصائب فریاد برآورد:«اَتبکون و تَنتَحِبون! فَابکوا کثیرا و اضحَکوا قلیلا. آیا گریه می‏کنید و فریاد برمی‏آورید؟! آری به خدا! باید زیاد گریه کنید و کمتر بخندید...» گریه ظاهری آنان که نوه رسول خدا را قرار بود میزبانی کنند، دیگر چه سودی می‏توانست داشته باشد؟ وقتی صدیقه طاهره در مسجد خطبه خواند نیز همه گریه کرده بودند. آن روزها علی باز هم تنها مانده بود.

***

من بَکی اَو اَبکی او تَباکی علی الحسین وَجَبَت لَهُ الجنّه. هلال محرم که می‏دمد، از حال و روز عشاق دیگر نمی‏توان سراغ گرفت. انگار زمین و آسمان هم عزادار می‏شود. اشکِ بر سیدالشهداء اکسیری است که عاشقان فقط بدان راه دارند و اینجاست که پای استدلالیان چوبین می‏شود. اینجا نه تنها گریه‏کردن و نه تنها گریاندن که حتی حالت حزن و اندوه و گریه به خود گرفتن نیز واجد ارج و سبب رستگاری است. خون گریه کردن در محرّم از اوصاف موعود است:«یا جدا لَاَندُبَنَّ علیک صباحاً و مَساءً و لَاَبکیَنَّ علیکَ بَدَلَ الدُّموعِ دماً» اما کدامین گریه؟

***

آنان که عاشق اویند، زیستن چون او را می‏پسندند و رفتن چون او را تقدیس می‏کنند و این همان تفسیر بیان شریف زیارت عاشوراست که اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد. عاشورا نه یک افسانه تراژدیک که سرمشقی است برای تعلیم درس زندگی؛ سرمشقی که باید از رویش بنویسی تا درس استاد را آموخته باشی. عاشق آن است که بسان محبوبش باشد. چون او غذا خورد، سخن گوید، راه رود و در یک کلام همه وجودش "او" باشد؛ آن‏سان که خودی در میان نماند. اشک ریختن در ماتم حسین سزاست و در عین حال واجد ارج، اما عشاق را منظری بلندتر و شیرین‏تر است؛ آنان به وحدت با معشوق می‏اندیشند. مدعی کمتر بزن بیهوده لاف عاشقی/این حسین یک عاشق دارد آن هم زینب است. اینجا انگار کلام تمام می‏شود و واژه‏ها از بیان درمی‏مانند:«عاشقی کردن یعنی زینبی بودن.»

***

حسین چگونه زیست و عاشقان او چگونه باید زیسته باشند، تا وصفشان نه وصف کوفیان که وصف زینب باشد؟ اگر ممات حسین رنگ خون به خود گرفت و رکوع امام در گودال به سجود رسید، مهیای او چگونه بود؟ به چه کسی می‏ توان گفت حسینی و کیست که عاشورایی می‏توان خطابش کرد؟

***

یک صدا بیشتر نبود که به گوش می‏رسید: «اعتبروا ایها الناس بما وُعِظَ الله بِهِ اولیاء» یک سال قبل از وقوع عاشورا بود. حسین در منا با ضربی تند و کوبنده سخن می‏گفت. 200 تن از صحابی پیامبر حضور داشتند و 500 نفر از تابعین. همه سر در گریبان گرفته بودند. مخاطب حسین اما تاریخ بود و همه بزرگان و مردم تاریخ: «اي مردم! بزرگان! عبرت بگيريد از موعظه‏هایی که خداوند به دوستان خود در قرآن مي‏فرمايد. اگر شما خود را اولياي خدا مي‏دانيد، و اگر دينداريد و مخاطب قرآن هستيد پس بي‏تفاوت نمانيد و احساس تکليف کنيد! آيا نديده‏ايد که خداوند چند بار در قرآن به روحانيون مسيحي و يهودي به شدت حمله فرموده و آنها را توبيخ کرده است که چرا مردان خدا در جامعه و حکومت بي‏عدالتي و فساد ديدند و سکوت کردند؟ چرا اعتراض و انتقاد نکردند؟ و فرياد نکشيدند؟»

خطاب حسین تند و گزنده بود؛ آن‏گونه که دیگر همه میخ‏کوب شده بودند. «شما نسبت به حق ضعفا و محرومين کوتاه آمده‏ايد. اين حقوق را ناديده گرفته‏ايد و سکوت کرده‏ايد اما هر چيز که فکر می‏کرديد حق خودتان است، مطالبه کرديد. شما هر جا حق ضعفا و مستضعفين بود کوتاه آمديد و گفتيد ان شاءالله خدا در آخرت جبران می‏کند اما هر جا منافع خودتان بود، آن را به شدت مطالبه کرديد و محکم ايستاديد. شما نه مالی در راه خدا بذل کرديد و نه جانتان را در راه ارزشها و عدالت به خطر انداختيد و نه حاضر شديد با قوم و خويش‏ها و دوستانتان به خاطر خدا و اجراي عدالت و اسلام درگير بشويد.»

عرق شرم بر پیشانی برخی نشسته بود و برخی دیگر رنجیده‏خاطر و عصبانی شده بودند. «با همه اين کوتاهی‏ها از خدا بهشت را هم می‏خواهيد؟! پس از همه اين عافيت‏طلبی‏ها و دنيا‏پرستی‏ها منتظريد که در بهشت همسايه پيامبران او باشيد! در حالي که من می‏ترسم خداوند در همين روزها از شما انتقام بگيرد. خداوند از شما انتقام خواهد گرفت...» انگار حسین یک دوگانه را توصیف می‏کرد؛ انگار از دو جنس زیستن سخن می‏گفت.

***

«حسین جان اجازه می‏دهی؟» صدا، صدای حبیب بود. می‏خواست با بنی‏اسد صحبت کند و از آنان یاری بطلبد. از حسین اجازه می‏خواست و امام رخصت داد. روز تاسوعا بود و کودکان بی‏قرار. خبر به عمر‏بن‏سعد رسید:«حبیب به میان هم‏قبیله‏ای‏های خود رفته تا برای حسین یار جمع کند.» عمر‏‏بن‏سعد خشمگین از جای بلند شد:«حسین باید تنها بماند.» سپاهیانی سوی بنی‏اسد فرستاد و آنان که دیدند جنگ جدی است، حبیب را تنها بدرقه کردند.
***
حسین که دقایقی چشمانش را به خواب سپرده بود، سراسیمه برخواست. انا لله و انا الیه راجعون. بغض همه ترکید. فرمود:«دیدم در عالم رؤیا که هاتفی ندا می‏داد: این کاروان می‏رود و مرگ نیز به استقبالش نشسته است.» علی‏اکبر بی‏درنگ جلو دوید:«اَوَلَسنا علی الحق؟ پدر جان! آیا ما بر حق نیستیم؟» حسین درنگی کرد و فرمود:«بلی والذی مرجع العباد.» علی‏اکبر درنگ نکرد. با لحنی محکم پاسخ داد:«اِذَن لااُبالی مِنَ الموت. اگر حق هستیم، از هزینه دادن ‏هراسی نیست.»

***

حسین انگار در منا بر بنی‏اسد می‏‌شورید و علی‏اکبر را تکریم می‏کرد. دو گونه زیستن که یکی در کلام امام راحل اسلام آمریکایی لقب گرفت و دیگری اسلام ناب در بیان سیدالشهدا نیز ظهور داشت. حسین آمد تا رسم قیام را بیاموزد و درس زیستن را تعلیم کند. محیای حسین این گونه بود:«ألا تَرونَ اَنَّ الحقَ لایُعمَلُ به وَ اَنَّ الباطلَ لایتنهی عَنه؟» حسین می‏فرمود:«انی لا اری الموت الا السعاده و لا حَیاتَ مع الظالمین الا بَرَما.» حسین عافیت‏طلب نبود.

***

هستی صیحه زد؛ آن گاه که ذوالجناح بی‏راکب شد. غبارها هنوز بلند بود و زینب نگران بر فراز طل. زمین و زمان به خود می‏پیچید از آنچه در شرف وقوع بود. بزرگترین مصیبت عالم رقم می‏خورد. در این میانه حسین آرام و بی‏رمق لب به مناجات گشود:«الهی...!» عالم همه گوش بود تا ببیند حسین چه می گوید. «الهی! رضاً برضائک. صبراً علی بلائک و تسلیماً لامرک. لا معبود سواک. یا غیاث المستغیثین.» و این همان ترجمان دیگری از بیان زینب بود؛ آن گاه که لب به سخن گشود و در محاجّه گفت: «ما رأیت الا جمیلا»