اهداف نهضت امام حسين (ع) از نگاه رهبر معظم انقلاب

اهداف نهضت و قيام امام حسين (ع)
در مقام تبليغ و واقع ، حركت امام حسين(ع) براى اقامهى حق و عدل بود: «انّما خرجت لطلبالاصلاح فى امّة جدّى اريد ان امر بالمعروف وانهى عنالمنكر ...». در زيارت اربعين كه يكى از بهترين زيارات است، مىخوانيم: «و منحالنّصح و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك منالجهالة و حيرةالضّلاله». آن حضرت در بين راه، حديث معروفى را كه از پيامبر(ص) نقل كردهاند، بيان مىفرمايند: «ايهاالنّاس انّ رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و اله و سلّم قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرماللَّه ناكثا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و اله و سلم يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا علىاللَّه ان يدخله مدخله».
تمام آثار و گفتار آن بزرگوار و نيز گفتارى كه دربارهى آن بزرگوار از معصومين رسيده است، اين مطلب را روشن مىكند كه غرض، اقامهى حق و عدل و دين خدا و ايجاد حاكميت شريعت و برهم زدن بنيان ظلم و جور و طغيان بوده است. غرض، ادامهى راه پيامبر اكرم(ص) و ديگر پيامبران بوده است كه: «يا وارث ادم صفوةاللَّه يا وارث نوح نبىّاللَّه ...» و معلوم است كه پيامبران هم براى چه آمدند: «ليقومالنّاس بالقسط». اقامهى قسط و حق و ايجاد حكومت و نظام اسلامى.
آنچه كه نهضت ما را جهت مىداد و امروز هم بايد بدهد، دقيقاً همان چيزى است كه حسينبن على(عليهالسّلام) در راه آن قيام كرد. ما امروز، براى شهداى خود كه در جبهههاى گوناگون و در راه اين نظام و حفظ آن، به شهادت مىرسند، با معرفت عزادارى مىكنيم. آن شهيد و جوانى كه يا در جنگ تحميلى و يا در برخورد با انواع و اقسام دشمنان و منافقان و كفار به شهادت رسيده، هيچ شبههيى براى مردم ما وجود ندارد كه اين شهيد، شهيد راه همين نظام است و براى نگهداشتن و محكم كردن ستونهاى همين نظام و انقلاب، به شهادت رسيده است؛ در حالى كه وضع شهداى امروز، با شهداى كربلا كه در تنهايى و غربت كامل قيام كردند و هيچكس آنها را به پيمودن اين راه تشويق نكرد، بلكه همهى مردم و بزرگان وجوه اسلام، آنها را منع مىكردند، متفاوت است. در عين حال، ايمان و عشقشان آنچنان لبريز بود كه رفتند و غريبانه و مظلومانه و تنها به شهادت رسيدند. وضع شهداى كربلا، با شهدايى كه تمام دستگاههاى تبليغى و مشوقهاى جامعه به آنها مىگويد برويد و آنها هم مىروند و به شهادت مىرسند، فرق دارد. البته اين شهيد، شهيد والامقامى است؛ اما او چيز ديگرى است.
از همهى برادران و خواهران تشكر مىكنم و به همهى شما، مخصوصاً به خانوادههاى معظم شهدا و جوانان و نوجوانانى كه يادگار عزيزترين و فداكارترين عناصر جامعه و كشور ما هستند، و همچنين به جانبازان عزيز و خانوادههاى آنها و به همهى قشرهايى كه در قبال مسايل كشور و انقلاب احساس مسؤوليت مىكنند، خوشآمد مىگويم.
در اين جلسه، تقريباً همه يا اغلب شما، جوانان پُرشور و اميدهاى امروز و آيندهى كشور و انقلاب هستيد؛ داراى احساسات و صاحب نقش و سهمى در آينده و حال كشوريد و در ميانتان كسانى هستند كه مىتوانند براى كشور و ملت خود، چهرهى آبرومند و مايهى آبرويى باشند. خوب است كه در اين جلسه، از پرتو نهضت حسينى و فداكارى حضرت ابىعبداللَّه(عليهالصّلاةوالسّلام) سخنى مطرح شود و ما اين درس را از آن حضرت بگيريم؛ مخصوصاً كه اين ايام، ايام آخر ماه صفر است و اين دو ماهى كه ماجراى عاشورا در آن تكرار مىشود، رو به پايان است.
در زيارتى از زيارتهاى امام حسين(عليهالسّلام) كه در روز اربعين خوانده مىشود، جملهيى بسيار پُرمعنا وجود دارد و آن، اين است: «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك منالجهالة». فلسفهى فداكارى حسينبنعلى(عليهالسّلام) در اين جمله گنجانده شده است. زاير به خداى متعال عرض مىكند كه اين بندهى تو - اين حسين تو - خون خود را نثار كرد، تا مردم را از جهالت نجات بدهد. «وحيرةالضّلالة»؛ مردم را از سرگردانى و حيرتى كه در گمراهى است، نجات بدهد. ببينيد، اين جمله چهقدر پُرمغز و داراى چه مفهوم مترقى و پيشرفتهيى است.
سخنرانى در ديدار با جمعي از ايثارگران ، فرهنگيان و ورزشكاران 21/6/1369
بشر در طول تاريخ، بيشترين خطا و گنهكارى و بىتقوايى خود را در عرصه حكومتدارى نشان داده است. گناهانى كه از سوى حاكمان و زمامداران و مسلّطانِ بر سرنوشت مردم سرزده است، با گناهان بسيار بزرگِ افراد معمولى و عادّى قابل مقايسه نيست. در اين عرصه، بشر كمتر از خرد و اخلاق و حكمت بهره برده است. در اين عرصه، منطق خيلى كمتر از عرصههاى ديگر زندگى بشرى حاكم بوده است. كسانى كه خسارت اين بىخردى و بىمنطقى و فساد و گناهآلودگى را پرداختهاند، آحاد افراد بشر - گاهى مردم يك جامعه و گاهى مردم جوامع متعدّد - بودند. اين حكومتها در آغاز به شكل استبداد فردى بودند؛ بعد با تحوّل جوامع بشرى، به صورت استبداد جمعى و سازمانيافته درآمدند. لذا مهمترين كار انبياى عظام الهى مقابله با طواغيت و كسانى است كه نعمتهاى خدا را ضايع كردند: «و اذا تولّى سعى فى الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل». آيه قرآن، از اين حكومتهاى فاسد، با اين تعبيرات تكاندهنده ياد مىكند؛ سعى كردند تا فساد را جهانگير كنند. «ألم ترى الى الّذين بدّلوا نعمة اللَّه كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار جهنّم يصلونها و بئس القرار»؛ نعمتهاى الهى و انسانى و طبيعى را به كفران تبديل كردند و انسانها را كه بايد از اين نعم برخوردار مىشدند، در جهنّم سوزانى كه از كفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و كباب كردند. انبياء در مقابل اينها صفآرايى كردند. اگر انبياء با طواغيت عالم و طغيانگران تاريخ برخورد نداشتند، احتياج به جنگ و جدل نبود. اين كه قرآن مىگويد: «و كأيّن من نبىّ قاتل معه ربيّون كثير»، چه بسيار پيامبرانى كه همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند؛ اين جنگ با چه كسانى بود؟ طرف جنگ انبياء، همين حكومتهاى فاسد، قدرتهاى ويرانگر و طغيانگر تاريخ بودند كه بشريت را بدبخت و نابود كردند.
انبياء نجاتدهندگان انسانند؛ لذا در قرآن، يك هدف بزرگ نبوتها و رسالتها، اقامه عدل معرفى شده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط». اصلاً انزال كتابهاى الهى و ارسال رسل براى اين بوده است كه قسط و عدل در ميان جوامع حاكم شود؛ يعنى نمادهاى ظلم و زورگويى و فساد از ميان برخيزد. حركت امام حسين عليهالسّلام، چنين حركتى بود. فرمود: «انّما خرجت لطلب الأصلاح فى امّة جدّى». همچنين فرمود: «من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله او تاركا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسولاللَّه فعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثمّ لم يغيّر عليه بقول و لا فعل كان حقا على اللَّه أن يدخله مدخله»؛ يعنى اگر كسى كانون فساد و ظلم را ببيند و بىتفاوت بنشيند، در نزد خداى متعال با او همسرنوشت است. فرمود: من براى گردنكشى و تفرعن حركت نكردم. دعوت مردم عراق از امام حسين عليهالسّلام براى اين بود كه برود و حكومت كند؛ امام هم به همين دعوت پاسخ دادند. يعنى چنين نيست كه امام حسين عليهالسّلام به فكر حكومت نبود، امام حسين عليهالسّلام به فكر سركوب كردن قدرتهاى طاغوتى بود؛ چه با گرفتن حكومت و چه با شهادت و دادن خون.
امام حسين عليهالسّلام مىدانست كه اگر اين حركت را نكند، اين امضاى او، اين سكوت او، اين سكون او، چه بر سر اسلام خواهد آورد. وقتى قدرتى همه امكانات جوامع و يا يك جامعه را در اختيار دارد و راه طغيان پيش مىگيرد و جلو مىرود، اگر مردان و داعيهداران حق در مقابل او اظهار وجود نكنند و حركت او را تخطئه نكنند، با اين عمل، كار او را امضا كردهاند؛ يعنى ظلم به امضاى اهل حق مىرسد، بدون اينكه خودشان خواسته باشند. اين گناهى بود كه آن روز بزرگان و آقازادگان بنىهاشم و فرزندان سردمداران بزرگ صدر اسلام مرتكب شدند. امام حسين عليهالسّلام اين را برنمىتافت؛ لذا قيام كرد.
نقل شده است بعد از آنكه امام سجاد عليهالسّلام پس از حادثه عاشورا به مدينه برگشت - شايد از آن وقتى كه اين كاروان از مدينه بيرون رفت و دوباره برگشت ده، يازده ماه فاصله شده بود - يك نفر خدمت ايشان آمدو عرض كرد: يابنرسولاللَّه! ديديد رفتيد، چه شد! راست هم مىگفت؛ اين كاروان در حالى رفته بود كه حسينبنعلى عليهالسّلام، خورشيد درخشان اهلبيت، فرزند پيغمبر و عزيزِ دل رسولاللَّه، در رأس و ميان آنها بود؛ دختر اميرالمؤمنين با عزت و سرافرازى رفته بود؛ فرزندان اميرالمؤمنين - عباس و ديگران - فرزندان امام حسين، فرزندان امام حسن، جوانان برجسته و زبده و نامدار بنىهاشم، همه با اين كاروان رفته بودند؛ حالا اين كاروان برگشته و فقط يك مرد - امام سجّاد (عليهالسّلام) - در اين كاروان هست؛ زنها اسارت كشيده، رنج و داغ ديدهاند؛ امام حسين نبود، علىاكبر نبود، حتى كودك شيرخوار در ميان اين كاروان نبود. امام سجّاد عليهالسّلام در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نمىرفتيم، چه مىشد! بله، اگر نمىرفتند، جسمها زنده مىماند، اما حقيقت نابود مىشد؛ روح ذوب مىشد؛ وجدانها پايمال مىشد؛ خرد و منطق در طول تاريخ محكوم مىشد و حتى نام اسلام هم نمىماند.
در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 27/12/1380
--------------------------------------------------------------------------------
«عزّت و افتخار حسينى» چگونه عزّتى است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسى كه حركت حسينبنعلى عليهالسّلام را بشناسد، مىداند كه اين عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه ديدگاه، اين نهضت عظيم حسينى را كه در تاريخ اينطور ماندگار شده است، مىشود نگاه كرد. در هر سه بُعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مىكند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.
يك بُعد، مبارزه حق در مقابل باطلِ مقتدر است كه امام حسين عليهالسّلام و حركت انقلابى و اصلاحىِ او چنين كرد. يك بُعد ديگر، تجسّم معنويت و اخلاق در نهضت حسينبنعلى است. در اين نهضت عرصه مبارزهاى وجود دارد كه غير از جنبه اجتماعى و سياسى و حركت انقلابى و مبارزه علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آنجايى كه ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مىدارد، يك صحنه جنگ است؛ آن هم جنگى بسيار دشوارتر. آنجايى كه مردان و زنان مؤمن و فداكار پشت سر حسينبنعلى عليهالسّلام راه مىافتند؛ دنيا و مافيها، لذّتها و زيباييهاى دنيا، در مقابلِ احساس وظيفه از چشم آنها مىافتد؛ انسانهايى كه معنويتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شيطانى - همان جنود عقل و جنود جهلى كه در روايات ما هست - غلبه پيدا كرد و به عنوان يك عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بُعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصّهها، غمها و خونِدلهاى عاشوراست؛ ليكن در همين صحنه سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. كسانى كه اهل نظر و فكر و تأمّلند، بايد هر سه بُعد را دنبال كنند.
در آن بُعدِ اوّل كه امام حسين عليهالسّلام يك حركت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه مقابلِ حسينبنعلى چه كسى بود؟ آن حكومت ظالمِ فاسدِ بدكارهاى بود كه «يعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى اين بود كه در جامعهاى كه زير قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تكبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مىكرد؛ اين خصوصيت عمده آن حكومت بود. چيزى كه برايشان مطرح نبود، معنويت و رعايت حقوق انسانها بود. حكومت اسلامى را به همان حكومت طاغوتى كه قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنيا وجود داشته است، تبديل كرده بودند. در صورتى كه بارزترين خصيصه نظام اسلامى، حكومت است؛ برجستهترين بخشهاى آن جامعه ايدهآلى كه اسلام مىخواهد ترتيب دهد، شكل و نوع حكومت و رفتار حاكم است.
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل كرده بودند. امامت يعنى پيشوايىِ قافله دين و دنيا. در قافلهاى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيه را راهنمايى مىكند و اگر كسى گم شود، دست او را مىگيرد و برمىگرداند؛ اگر كسى خسته شود، او را به ادامه راه تشويق مىكند؛ اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را مىبندد و كمك معنوى و مادّى به همه مىرساند. اين در اصطلاح اسلامى اسمش امام - امام هدايت - است و سلطنت نقطه مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانهاست. هر كس و در هر دورهاى از تاريخ - اسم او هرچه مىخواهد باشد - وقتى به ملت خود يا به ملتهاى ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اينكه رئيس جمهور يك دولتى - كه در همه زمانها، دولتهاى مستكبر بودهاند و امروز مظهر آن، امريكاست - به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانيهاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين عليهالسّلام امامت اسلامى را به چنين چيزى تبديل كرده بودند: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسين عليهالسّلام در مقابل چنين وضعيتى مبارزه مىكرد. مبارزه او بيان كردن، روشنگرى، هدايت و مشخّص كردن مرز بين حقّ و باطل - چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود كه آن پيشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت كه اين امام هدايت پاى حكومت او را امضاء كند؛ «بيعت» يعنى اين. مىخواست امام حسين عليهالسّلام را مجبور كند به جاى اينكه مردم را ارشاد و هدايت فرمايد و گمراهى آن حكومت ظالم را براى آنان تشريح نمايد، بيايد حكومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بكند! قيام امام حسين عليهالسّلام از اينجا شروع شد. اگر چنين توقّع بىجا و ابلهانهاى از سوى حكومت يزيد نمىشد، ممكن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمّه بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدايت را برمىافراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مىكرد و حقايق را مىگفت. منتها او بر اثر جهالت و تكبّر و دورى از همه فضايل و معنويات انسانى يك قدم بالاتر گذاشت و توقع كرد كه امام حسين عليهالسّلام پاى اين سيهنامه تبديل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء كند؛ يعنى بيعت كند. امام حسين فرمود «مثلى لا يبايع مثله»؛ حسين چنين امضايى نمىكند. امام حسين عليهالسّلام بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمىتواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل بپذيرد. اين بود كه امام حسين عليهالسّلام فرمود: «هيهات منّا الذّلّة». حركت امام حسين، حركت عزّت بود؛ يعنى عزّت حق، عزّت دين، عزّت امامت و عزّت آن راهى كه پيغمبر ارائه كرده بود. امام حسين عليهالسّلام مظهر عزّت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود. اين عزّت و افتخار حسينى است. يك وقت كسى حرفى را مىزند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمىايستد و عقبنشينى مىكند؛ اين ديگر نمىتواند افتخار كند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است كه پاى حرفشان بايستند و نگذارند پرچمى را كه آنها بلند كردهاند، توفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين عليهالسّلام اين پرچم را محكم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزيزان و اسارتِ حرم شريفش ايستاد. عزّت و افتخار در بُعد يك حركت انقلابى اين است.
در بُعد تبلور معنويت هم همينطور است. بارها اين را گفتهام كه خيليها به امام حسين عليهالسّلام مراجعه و او را بر اين ايستادگى ملامت مىكردند. آنها مردمان بد و يا كوچكى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مىفهميدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مىخواستند حسينبنعلى را هم مغلوب همان ضعفها كنند؛ اما امام حسين عليهالسّلام صبر كرد و مغلوب نشد و يكايك كسانى كه با امام حسين بودند، در اين مبارزه معنوى و درونى پيروز شدند. آن مادرى كه جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف اين ميدان فرستاد؛ آن جوانى كه از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسليم ميدان جهاد و مبارزه كرد؛ پيرمردانى مثل «حبيببنمظاهر» و «مسلمبنعوسجه» كه از راحتى دوران پيرمردى و بستر گرم و نرم خانه خودشان گذشتند و سختى را تحمّل كردند؛ آن سردار شجاعى كه در ميان دشمنان جايگاهى داشت - «حُرّبنيزيد رياحى» - و از آن جايگاه صرفنظر كرد و به حسينبنعلى پيوست، همه در اين مبارزه باطنى و معنوى پيروز شدند.
آن روز كسانى كه در مبارزه معنوى بين فضايل و رذايل اخلاقى پيروز شدند و در صفآرايى ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه اندكى بيش نبودند؛ اما پايدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد كه در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمىكردند، درخت فضيلت در تاريخ خشك مىشد؛ اما آن درخت را آبيارى كردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد كه در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بينش و تفكّر صحيح دينى و عقلانى كردند. همين پادگان دوكوهه و پادگانهاى ديگر و ميدانهاى جنگ و سرتاسر كشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفتهاند؛ امروز در سرتاسر دنياى اسلام آن كسانى كه حاضرند در درون خود و در صفآرايى حقّ و باطل، حق را بر باطل پيروز كنند و غلبه دهند، كم نيستند. پايدارى شما - چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقيه آزمايشهاى بزرگ اين كشور - اين فضيلتها را در زمانه ما ثبت كرد. زمانه ما زمانه ارتباطات نزديك است؛ اما اين ارتباطات نزديك هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلى چيزها را از شما ياد گرفتهاند. همين مادرى كه در فلسطين جوان خودش را مىبوسد و به طرف ميدان جنگ مىفرستد، يك نمونه است. فلسطين سالهاى متمادى، زن و مرد و پير و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دليل آنكه در ميدان صفآرايى معنوى، جنود عقل نمىتوانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلّت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ديگرى است؛ امروز فلسطين بهپا خاسته است؛ امروز ملت فلسطين - زن و مرد - در صفآرايى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنويت را غلبه دهد و پيروز كند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
در آن صحنه سوم هم كه صحنه فاجعهآفرينيهاى عاشوراست، آنجا هم باز نشانههاى عزّت مشاهده مىشود؛ آنجا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصيبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر يك از جوانان بنىهاشم، كودكان، طفلان كوچك و اصحاب كهنسال در اطراف حضرت ابىعبداللَّهالحسين عليهالسّلام يك مصيبت و داغ بزرگ است؛ اما هركدام حامل يك جوهره عزّت و افتخار هم هست.
اينجا جمعى كه شما اجتماع كردهايد، اغلب جوانيد. در اين پادگان دوكوهه هم دهها و صدها هزار جوان آمدند و رفتند. مظهر جوانِ فداكار در كربلا كيست؟ علىاكبر، فرزند امام حسين عليهالسّلام؛ جوانى كه در بين جوانان بنى هاشم برجسته و نمونه بود؛ جوانى كه زيباييهاى ظاهرى و باطنى را باهم داشت؛ جوانى كه معرفتِ به حقّ امامت و ولايت حسينبنعلى عليهالسّلام را با شجاعت و فداكارى و آمادگى براى مقابله با شقاوت دشمن همراه داشت و نيرو و نشاط و جوانى خود را براى هدف و آرمان والاى خود صرف كرد. اين خيلى ارزش دارد. اين جوان فوقالعاده و برجسته به ميدانِ دشمن رفت و در مقابل چشم پدر و چشمان زنانى كه نگران حال او بودند، جسد به خون آغشتهاش به خيمهها برگشت. اين چنين مصيبت و عزايى چيز كوچكى نيست؛ اما همين حركت او به سمت ميدان و آماده شدن براى مبارزه، براى يك مسلمان، تجسم عزّت، بزرگوارى، افتخار و مباهات است. اين است كه خداوند مىفرمايد: «و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين». حسينبنعلى عليهالسّلام نيز به نوبه خود با فرستادن اين جوان به ميدان جنگ، عزّت معنوى را نشان داد؛ يعنى پرچم سربلندى و حاكميت اسلام را كه روشنكننده مرز بين امامتِ اسلامى و سلطنتِ طاغوتى است محكم نگه مىدارد، ولو به قيمت جان جوان عزيزش باشد.
شنيدهايد - در اين روزها، بارها هم تكرار شده است - كه هر كدام از اصحاب و ياران امام حسين عليهالسّلام براى رفتن به ميدان جنگ و مبارزه كردن اجازه مىخواستند، امام به سرعت اجازه نمىداد. بعضيها را ممانعت مىكرد؛ به بعضى مىگفت كه اصلاً از كربلا برگرديد و برويد. او با جوانان بنىهاشم و اصحاب خود، چنين رفتار مىكرد. اما علىاكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازه ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اينجا مىشود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد.
تا وقتى اصحاب بودند، مىگفتند جانمان را قربان شما مىكنيم و اجازه نمىدادند كسى از بنىهاشم - فرزندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسّلام - به ميدان جنگ بروند. مىگفتند اوّل ما مىرويم و كشته مىشويم، اگر بعد از كشته شدن ما خواستيد، آن وقت به ميدان برويد. وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنىهاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مىكند، همين جوان مسؤوليتشناس است؛ او علىاكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايستهتر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اينجا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اينجا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مىشود علىبنالحسين، علىاكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مىنماياند و امام حسين هم عظمت روحىاش را در مقابل اين كار نشان مىدهد و به مجرّد اينكه او درخواست مىكند، امام حسين عليهالسّلام هم اجازه مىدهد كه به ميدان برود.
اينها براى ما درس است؛ همان درسهاى ماندگار تاريخ، همان چيزهايى كه امروز و فردا، بشريت به آنها نيازمند است. تا وقتى كه خودخواهيهاى انسان بر او حاكم است، هرچه قدرتِ اجراييش بالاتر باشد، خطرناكتر است؛ تا وقتى كه هواهاى نفسانى بر انسان غالب است و تا وقتى انسان همه چيز را براى خود مىخواهد، هرچه قدرتش بيشتر است، خطرناكتر و سبعتر و درندهتر است. نمونههايش را در دنيا مىبينيد. هنر اسلام همين است كه به كسانى اجازه مىدهد از نردبان قدرت بالا روند كه توانسته باشند لااقل در بعضى از اين مراحل امتحان داده و قبول شده باشند. شرطى كه اسلام براى مسؤوليتها مىگذارد، خارج شدن از بسيارى از اين هواها و هوسهاست. ما مسؤولان بايستى بيش از همه مراقب خود باشيم؛ بيش از همه دست، زبان، فكر، چشم و عمل خود را كنترل كنيم؛ بيش از همه تقوا در ما لازم است. وقتى بىتقوايى بر انسانى حاكم شد، هرچه قدرت او بيشتر باشد، خطرش براى بشريت بيشتر است. وقتى اختيارِ فشردن تكمه بمب اتم در دست شخصى باشد كه نه جان انسانها و نه حقوق ملتها برايش مهم است و نه اجتناب از شهوات نفسانى براى او يك امتياز و ارزش محسوب مىشود، براى بشريت خطرناك است. اين كسانى كه امروز در دنيا از نيروى اتم و سلاحهاى مرگبار برخوردارند، بايد بر نفس و احساسات خود غلبه داشته و مسلّط باشند كه متأسفانه اينطور نيست. اسلام اين مسائل را تبليغ مىكند و علّت دشمنى قدرتمندان با اسلام هم همين است.
در جمع اقشار مختلف مردم در پادگان دوكوهه 9/1/1381