اهداف نهضت امام حسين (ع) از نگاه رهبر معظم انقلاب

اهداف نهضت و قيام امام حسين (ع)

در مقام تبليغ و واقع‌‍‌‍ ، حركت امام حسين(ع) براى اقامه‏ى حق و عدل بود: «انّما خرجت لطلب‏الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان امر بالمعروف وانهى عن‏المنكر ...». در زيارت اربعين كه يكى از بهترين زيارات است، مى‏خوانيم: «و منح‏النّصح و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة و حيرةالضّلاله». آن حضرت در بين راه، حديث معروفى را كه از پيامبر(ص) نقل كرده‏اند، بيان مى‏فرمايند: «ايهاالنّاس انّ رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلّم قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم‏اللَّه ناكثا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلم يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا على‏اللَّه ان يدخله مدخله».
تمام آثار و گفتار آن بزرگوار و نيز گفتارى كه درباره‏ى آن بزرگوار از معصومين رسيده است، اين مطلب را روشن مى‏كند كه غرض، اقامه‏ى حق و عدل و دين خدا و ايجاد حاكميت شريعت و برهم زدن بنيان ظلم و جور و طغيان بوده است. غرض، ادامه‏ى راه پيامبر اكرم(ص) و ديگر پيامبران بوده است كه: «يا وارث ادم صفوةاللَّه يا وارث نوح نبىّ‏اللَّه ...» و معلوم است كه پيامبران هم براى چه آمدند: «ليقوم‏النّاس بالقسط». اقامه‏ى قسط و حق و ايجاد حكومت و نظام اسلامى.

آنچه كه نهضت ما را جهت مى‏داد و امروز هم بايد بدهد، دقيقاً همان چيزى است كه حسين‏بن على(عليه‏السّلام) در راه آن قيام كرد. ما امروز، براى شهداى خود كه در جبهه‏هاى گوناگون و در راه اين نظام و حفظ آن، به شهادت مى‏رسند، با معرفت عزادارى مى‏كنيم. آن شهيد و جوانى كه يا در جنگ تحميلى و يا در برخورد با انواع و اقسام دشمنان و منافقان و كفار به شهادت رسيده، هيچ شبهه‏يى براى مردم ما وجود ندارد كه اين شهيد، شهيد راه همين نظام است و براى نگهداشتن و محكم كردن ستونهاى همين نظام و انقلاب، به شهادت رسيده است؛ در حالى كه وضع شهداى امروز، با شهداى كربلا كه در تنهايى و غربت كامل قيام كردند و هيچ‏كس آنها را به پيمودن اين راه تشويق نكرد، بلكه همه‏ى مردم و بزرگان وجوه اسلام، آنها را منع مى‏كردند، متفاوت است. در عين حال، ايمان و عشقشان آن‏چنان لبريز بود كه رفتند و غريبانه و مظلومانه و تنها به شهادت رسيدند. وضع شهداى كربلا، با شهدايى كه تمام دستگاههاى تبليغى و مشوقهاى جامعه به آنها مى‏گويد برويد و آنها هم مى‏روند و به شهادت مى‏رسند، فرق دارد. البته اين شهيد، شهيد والامقامى است؛ اما او چيز ديگرى است.

از همه‏ى برادران و خواهران تشكر مى‏كنم و به همه‏ى شما، مخصوصاً به خانواده‏هاى معظم شهدا و جوانان و نوجوانانى كه يادگار عزيزترين و فداكارترين عناصر جامعه و كشور ما هستند، و همچنين به جانبازان عزيز و خانواده‏هاى آنها و به همه‏ى قشرهايى كه در قبال مسايل كشور و انقلاب احساس مسؤوليت مى‏كنند، خوش‏آمد مى‏گويم.
در اين جلسه، تقريباً همه يا اغلب شما، جوانان پُرشور و اميدهاى امروز و آينده‏ى كشور و انقلاب هستيد؛ داراى احساسات و صاحب نقش و سهمى در آينده و حال كشوريد و در ميانتان كسانى هستند كه مى‏توانند براى كشور و ملت خود، چهره‏ى آبرومند و مايه‏ى آبرويى باشند. خوب است كه در اين جلسه، از پرتو نهضت حسينى و فداكارى حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏الصّلاةوالسّلام) سخنى مطرح شود و ما اين درس را از آن حضرت بگيريم؛ مخصوصاً كه اين ايام، ايام آخر ماه صفر است و اين دو ماهى كه ماجراى عاشورا در آن تكرار مى‏شود، رو به پايان است.
در زيارتى از زيارتهاى امام حسين(عليه‏السّلام) كه در روز اربعين خوانده مى‏شود، جمله‏يى بسيار پُرمعنا وجود دارد و آن، اين است: «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة». فلسفه‏ى فداكارى حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) در اين جمله گنجانده شده است. زاير به خداى متعال عرض مى‏كند كه اين بنده‏ى تو - اين حسين تو - خون خود را نثار كرد، تا مردم را از جهالت نجات بدهد. «وحيرةالضّلالة»؛ مردم را از سرگردانى و حيرتى كه در گمراهى است، نجات بدهد. ببينيد، اين جمله چه‏قدر پُرمغز و داراى چه مفهوم مترقى و پيشرفته‏يى است.


سخنرانى در ديدار با جمعي از ايثارگران ، فرهنگيان و ورزشكاران 21/6/1369
بشر در طول تاريخ، بيشترين خطا و گنهكارى و بى‏تقوايى خود را در عرصه حكومتدارى نشان داده است. گناهانى كه از سوى حاكمان و زمامداران و مسلّطانِ بر سرنوشت مردم سرزده است، با گناهان بسيار بزرگِ افراد معمولى و عادّى قابل مقايسه نيست. در اين عرصه، بشر كمتر از خرد و اخلاق و حكمت بهره برده است. در اين عرصه، منطق خيلى كمتر از عرصه‏هاى ديگر زندگى بشرى حاكم بوده است. كسانى كه خسارت اين بى‏خردى و بى‏منطقى و فساد و گناه‏آلودگى را پرداخته‏اند، آحاد افراد بشر - گاهى مردم يك جامعه و گاهى مردم جوامع متعدّد - بودند. اين حكومتها در آغاز به شكل استبداد فردى بودند؛ بعد با تحوّل جوامع بشرى، به صورت استبداد جمعى و سازمان‏يافته درآمدند. لذا مهمترين كار انبياى عظام الهى مقابله با طواغيت و كسانى است كه نعمتهاى خدا را ضايع كردند: «و اذا تولّى سعى فى الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل». آيه قرآن، از اين حكومتهاى فاسد، با اين تعبيرات تكان‏دهنده ياد مى‏كند؛ سعى كردند تا فساد را جهانگير كنند. «ألم ترى الى الّذين بدّلوا نعمة اللَّه كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار جهنّم يصلونها و بئس القرار»؛ نعمتهاى الهى و انسانى و طبيعى را به كفران تبديل كردند و انسانها را كه بايد از اين نعم برخوردار مى‏شدند، در جهنّم سوزانى كه از كفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و كباب كردند. انبياء در مقابل اينها صف‏آرايى كردند. اگر انبياء با طواغيت عالم و طغيانگران تاريخ برخورد نداشتند، احتياج به جنگ و جدل نبود. اين كه قرآن مى‏گويد: «و كأيّن من نبىّ قاتل معه ربيّون كثير»، چه بسيار پيامبرانى كه همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند؛ اين جنگ با چه كسانى بود؟ طرف جنگ انبياء، همين حكومتهاى فاسد، قدرتهاى ويرانگر و طغيانگر تاريخ بودند كه بشريت را بدبخت و نابود كردند.

انبياء نجات‏دهندگان انسانند؛ لذا در قرآن، يك هدف بزرگ نبوتها و رسالتها، اقامه عدل معرفى شده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط». اصلاً انزال كتابهاى الهى و ارسال رسل براى اين بوده است كه قسط و عدل در ميان جوامع حاكم شود؛ يعنى نمادهاى ظلم و زورگويى و فساد از ميان برخيزد. حركت امام حسين عليه‏السّلام، چنين حركتى بود. فرمود: «انّما خرجت لطلب الأصلاح فى امّة جدّى». همچنين فرمود: «من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله او تاركا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه فعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثمّ لم يغيّر عليه بقول و لا فعل كان حقا على اللَّه أن يدخله مدخله»؛ يعنى اگر كسى كانون فساد و ظلم را ببيند و بى‏تفاوت بنشيند، در نزد خداى متعال با او هم‏سرنوشت است. فرمود: من براى گردنكشى و تفرعن حركت نكردم. دعوت مردم عراق از امام حسين عليه‏السّلام براى اين بود كه برود و حكومت كند؛ امام هم به همين دعوت پاسخ دادند. يعنى چنين نيست كه امام حسين عليه‏السّلام به فكر حكومت نبود، امام حسين عليه‏السّلام به فكر سركوب كردن قدرتهاى طاغوتى بود؛ چه با گرفتن حكومت و چه با شهادت و دادن خون.

امام حسين عليه‏السّلام مى‏دانست كه اگر اين حركت را نكند، اين امضاى او، اين سكوت او، اين سكون او، چه بر سر اسلام خواهد آورد. وقتى قدرتى همه امكانات جوامع و يا يك جامعه را در اختيار دارد و راه طغيان پيش مى‏گيرد و جلو مى‏رود، اگر مردان و داعيه‏داران حق در مقابل او اظهار وجود نكنند و حركت او را تخطئه نكنند، با اين عمل، كار او را امضا كرده‏اند؛ يعنى ظلم به امضاى اهل حق مى‏رسد، بدون اين‏كه خودشان خواسته باشند. اين گناهى بود كه آن روز بزرگان و آقازادگان بنى‏هاشم و فرزندان سردمداران بزرگ صدر اسلام مرتكب شدند. امام حسين عليه‏السّلام اين را برنمى‏تافت؛ لذا قيام كرد.

نقل شده است بعد از آن‏كه امام سجاد عليه‏السّلام پس از حادثه عاشورا به مدينه برگشت - شايد از آن وقتى كه اين كاروان از مدينه بيرون رفت و دوباره برگشت ده، يازده ماه فاصله شده بود - يك نفر خدمت ايشان آمدو عرض كرد: يابن‏رسول‏اللَّه! ديديد رفتيد، چه شد! راست هم مى‏گفت؛ اين كاروان در حالى رفته بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، خورشيد درخشان اهل‏بيت، فرزند پيغمبر و عزيزِ دل رسول‏اللَّه، در رأس و ميان آنها بود؛ دختر اميرالمؤمنين با عزت و سرافرازى رفته بود؛ فرزندان اميرالمؤمنين - عباس و ديگران - فرزندان امام حسين، فرزندان امام حسن، جوانان برجسته و زبده و نامدار بنى‏هاشم، همه با اين كاروان رفته بودند؛ حالا اين كاروان برگشته و فقط يك مرد - امام سجّاد (عليه‏السّلام) - در اين كاروان هست؛ زنها اسارت كشيده، رنج و داغ ديده‏اند؛ امام حسين نبود، على‏اكبر نبود، حتى كودك شيرخوار در ميان اين كاروان نبود. امام سجّاد عليه‏السّلام در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نمى‏رفتيم، چه مى‏شد! بله، اگر نمى‏رفتند، جسمها زنده مى‏ماند، اما حقيقت نابود مى‏شد؛ روح ذوب مى‏شد؛ وجدانها پايمال مى‏شد؛ خرد و منطق در طول تاريخ محكوم مى‏شد و حتى نام اسلام هم نمى‏ماند.


در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 27/12/1380‏


--------------------------------------------------------------------------------

«عزّت و افتخار حسينى» چگونه عزّتى است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسى كه حركت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را بشناسد، مى‏داند كه اين عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه ديدگاه، اين نهضت عظيم حسينى را كه در تاريخ اين‏طور ماندگار شده است، مى‏شود نگاه كرد. در هر سه بُعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مى‏كند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.
يك بُعد، مبارزه حق در مقابل باطلِ مقتدر است كه امام حسين عليه‏السّلام و حركت انقلابى و اصلاحىِ او چنين كرد. يك بُعد ديگر، تجسّم معنويت و اخلاق در نهضت حسين‏بن‏على است. در اين نهضت عرصه مبارزه‏اى وجود دارد كه غير از جنبه اجتماعى و سياسى و حركت انقلابى و مبارزه علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن‏جايى كه ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مى‏دارد، يك صحنه جنگ است؛ آن هم جنگى بسيار دشوارتر. آن‏جايى كه مردان و زنان مؤمن و فداكار پشت سر حسين‏بن‏على عليه‏السّلام راه مى‏افتند؛ دنيا و مافيها، لذّتها و زيباييهاى دنيا، در مقابلِ احساس وظيفه از چشم آنها مى‏افتد؛ انسانهايى كه معنويتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شيطانى - همان جنود عقل و جنود جهلى كه در روايات ما هست - غلبه پيدا كرد و به عنوان يك عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بُعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصّه‏ها، غمها و خونِ‏دلهاى عاشوراست؛ ليكن در همين صحنه سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. كسانى كه اهل نظر و فكر و تأمّلند، بايد هر سه بُعد را دنبال كنند.
در آن بُعدِ اوّل كه امام حسين عليه‏السّلام يك حركت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه مقابلِ حسين‏بن‏على چه كسى بود؟ آن حكومت ظالمِ فاسدِ بدكاره‏اى بود كه «يعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى اين بود كه در جامعه‏اى كه زير قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تكبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مى‏كرد؛ اين خصوصيت عمده آن حكومت بود. چيزى كه برايشان مطرح نبود، معنويت و رعايت حقوق انسانها بود. حكومت اسلامى را به همان حكومت طاغوتى كه قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنيا وجود داشته است، تبديل كرده بودند. در صورتى كه بارزترين خصيصه نظام اسلامى، حكومت است؛ برجسته‏ترين بخشهاى آن جامعه ايده‏آلى كه اسلام مى‏خواهد ترتيب دهد، شكل و نوع حكومت و رفتار حاكم است.
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل كرده بودند. امامت يعنى پيشوايىِ قافله دين و دنيا. در قافله‏اى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيه را راهنمايى مى‏كند و اگر كسى گم شود، دست او را مى‏گيرد و برمى‏گرداند؛ اگر كسى خسته شود، او را به ادامه راه تشويق مى‏كند؛ اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را مى‏بندد و كمك معنوى و مادّى به همه مى‏رساند. اين در اصطلاح اسلامى اسمش امام - امام هدايت - است و سلطنت نقطه مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانهاست. هر كس و در هر دوره‏اى از تاريخ - اسم او هرچه مى‏خواهد باشد - وقتى به ملت خود يا به ملتهاى ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اين‏كه رئيس جمهور يك دولتى - كه در همه زمانها، دولتهاى مستكبر بوده‏اند و امروز مظهر آن، امريكاست - به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانيهاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين عليه‏السّلام امامت اسلامى را به چنين چيزى تبديل كرده بودند: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسين عليه‏السّلام در مقابل چنين وضعيتى مبارزه مى‏كرد. مبارزه او بيان كردن، روشنگرى، هدايت و مشخّص كردن مرز بين حقّ و باطل - چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود كه آن پيشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت كه اين امام هدايت پاى حكومت او را امضاء كند؛ «بيعت» يعنى اين. مى‏خواست امام حسين عليه‏السّلام را مجبور كند به جاى اين‏كه مردم را ارشاد و هدايت فرمايد و گمراهى آن حكومت ظالم را براى آنان تشريح نمايد، بيايد حكومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بكند! قيام امام حسين عليه‏السّلام از اين‏جا شروع شد. اگر چنين توقّع بى‏جا و ابلهانه‏اى از سوى حكومت يزيد نمى‏شد، ممكن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمّه بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدايت را برمى‏افراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مى‏كرد و حقايق را مى‏گفت. منتها او بر اثر جهالت و تكبّر و دورى از همه فضايل و معنويات انسانى يك قدم بالاتر گذاشت و توقع كرد كه امام حسين عليه‏السّلام پاى اين سيه‏نامه تبديل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء كند؛ يعنى بيعت كند. امام حسين فرمود «مثلى لا يبايع مثله»؛ حسين چنين امضايى نمى‏كند. امام حسين عليه‏السّلام بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمى‏تواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل بپذيرد. اين بود كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود: «هيهات منّا الذّلّة». حركت امام حسين، حركت عزّت بود؛ يعنى عزّت حق، عزّت دين، عزّت امامت و عزّت آن راهى كه پيغمبر ارائه كرده بود. امام حسين عليه‏السّلام مظهر عزّت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود. اين عزّت و افتخار حسينى است. يك وقت كسى حرفى را مى‏زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمى‏ايستد و عقب‏نشينى مى‏كند؛ اين ديگر نمى‏تواند افتخار كند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است كه پاى حرفشان بايستند و نگذارند پرچمى را كه آنها بلند كرده‏اند، توفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين عليه‏السّلام اين پرچم را محكم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزيزان و اسارتِ حرم شريفش ايستاد. عزّت و افتخار در بُعد يك حركت انقلابى اين است.
در بُعد تبلور معنويت هم همين‏طور است. بارها اين را گفته‏ام كه خيليها به امام حسين عليه‏السّلام مراجعه و او را بر اين ايستادگى ملامت مى‏كردند. آنها مردمان بد و يا كوچكى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مى‏فهميدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مى‏خواستند حسين‏بن‏على را هم مغلوب همان ضعفها كنند؛ اما امام حسين عليه‏السّلام صبر كرد و مغلوب نشد و يكايك كسانى كه با امام حسين بودند، در اين مبارزه معنوى و درونى پيروز شدند. آن مادرى كه جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف اين ميدان فرستاد؛ آن جوانى كه از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسليم ميدان جهاد و مبارزه كرد؛ پيرمردانى مثل «حبيب‏بن‏مظاهر» و «مسلم‏بن‏عوسجه» كه از راحتى دوران پيرمردى و بستر گرم و نرم خانه خودشان گذشتند و سختى را تحمّل كردند؛ آن سردار شجاعى كه در ميان دشمنان جايگاهى داشت - «حُرّبن‏يزيد رياحى» - و از آن جايگاه صرفنظر كرد و به حسين‏بن‏على پيوست، همه در اين مبارزه باطنى و معنوى پيروز شدند.
آن روز كسانى كه در مبارزه معنوى بين فضايل و رذايل اخلاقى پيروز شدند و در صف‏آرايى ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه اندكى بيش نبودند؛ اما پايدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد كه در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمى‏كردند، درخت فضيلت در تاريخ خشك مى‏شد؛ اما آن درخت را آبيارى كردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد كه در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بينش و تفكّر صحيح دينى و عقلانى كردند. همين پادگان دوكوهه و پادگانهاى ديگر و ميدانهاى جنگ و سرتاسر كشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفته‏اند؛ امروز در سرتاسر دنياى اسلام آن كسانى كه حاضرند در درون خود و در صف‏آرايى حقّ و باطل، حق را بر باطل پيروز كنند و غلبه دهند، كم نيستند. پايدارى شما - چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقيه آزمايشهاى بزرگ اين كشور - اين فضيلتها را در زمانه ما ثبت كرد. زمانه ما زمانه ارتباطات نزديك است؛ اما اين ارتباطات نزديك هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلى چيزها را از شما ياد گرفته‏اند. همين مادرى كه در فلسطين جوان خودش را مى‏بوسد و به طرف ميدان جنگ مى‏فرستد، يك نمونه است. فلسطين سالهاى متمادى، زن و مرد و پير و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دليل آن‏كه در ميدان صف‏آرايى معنوى، جنود عقل نمى‏توانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلّت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ديگرى است؛ امروز فلسطين به‏پا خاسته است؛ امروز ملت فلسطين - زن و مرد - در صف‏آرايى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنويت را غلبه دهد و پيروز كند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
در آن صحنه سوم هم كه صحنه فاجعه‏آفرينيهاى عاشوراست، آن‏جا هم باز نشانه‏هاى عزّت مشاهده مى‏شود؛ آن‏جا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصيبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر يك از جوانان بنى‏هاشم، كودكان، طفلان كوچك و اصحاب كهنسال در اطراف حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين عليه‏السّلام يك مصيبت و داغ بزرگ است؛ اما هركدام حامل يك جوهره عزّت و افتخار هم هست.
اين‏جا جمعى كه شما اجتماع كرده‏ايد، اغلب جوانيد. در اين پادگان دوكوهه هم دهها و صدها هزار جوان آمدند و رفتند. مظهر جوانِ فداكار در كربلا كيست؟ على‏اكبر، فرزند امام حسين عليه‏السّلام؛ جوانى كه در بين جوانان بنى هاشم برجسته و نمونه بود؛ جوانى كه زيباييهاى ظاهرى و باطنى را باهم داشت؛ جوانى كه معرفتِ به حقّ امامت و ولايت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را با شجاعت و فداكارى و آمادگى براى مقابله با شقاوت دشمن همراه داشت و نيرو و نشاط و جوانى خود را براى هدف و آرمان والاى خود صرف كرد. اين خيلى ارزش دارد. اين جوان فوق‏العاده و برجسته به ميدانِ دشمن رفت و در مقابل چشم پدر و چشمان زنانى كه نگران حال او بودند، جسد به خون آغشته‏اش به خيمه‏ها برگشت. اين چنين مصيبت و عزايى چيز كوچكى نيست؛ اما همين حركت او به سمت ميدان و آماده شدن براى مبارزه، براى يك مسلمان، تجسم عزّت، بزرگوارى، افتخار و مباهات است. اين است كه خداوند مى‏فرمايد: «و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين». حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نيز به نوبه خود با فرستادن اين جوان به ميدان جنگ، عزّت معنوى را نشان داد؛ يعنى پرچم سربلندى و حاكميت اسلام را كه روشن‏كننده مرز بين امامتِ اسلامى و سلطنتِ طاغوتى است محكم نگه مى‏دارد، ولو به قيمت جان جوان عزيزش باشد.
شنيده‏ايد - در اين روزها، بارها هم تكرار شده است - كه هر كدام از اصحاب و ياران امام حسين عليه‏السّلام براى رفتن به ميدان جنگ و مبارزه كردن اجازه مى‏خواستند، امام به سرعت اجازه نمى‏داد. بعضيها را ممانعت مى‏كرد؛ به بعضى مى‏گفت كه اصلاً از كربلا برگرديد و برويد. او با جوانان بنى‏هاشم و اصحاب خود، چنين رفتار مى‏كرد. اما على‏اكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازه ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اين‏جا مى‏شود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد.
تا وقتى اصحاب بودند، مى‏گفتند جانمان را قربان شما مى‏كنيم و اجازه نمى‏دادند كسى از بنى‏هاشم - فرزندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السّلام - به ميدان جنگ بروند. مى‏گفتند اوّل ما مى‏رويم و كشته مى‏شويم، اگر بعد از كشته شدن ما خواستيد، آن وقت به ميدان برويد. وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنى‏هاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مى‏كند، همين جوان مسؤوليت‏شناس است؛ او على‏اكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايسته‏تر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اين‏جا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اين‏جا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مى‏شود على‏بن‏الحسين، على‏اكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مى‏نماياند و امام حسين هم عظمت روحى‏اش را در مقابل اين كار نشان مى‏دهد و به مجرّد اين‏كه او درخواست مى‏كند، امام حسين عليه‏السّلام هم اجازه مى‏دهد كه به ميدان برود.
اينها براى ما درس است؛ همان درسهاى ماندگار تاريخ، همان چيزهايى كه امروز و فردا، بشريت به آنها نيازمند است. تا وقتى كه خودخواهيهاى انسان بر او حاكم است، هرچه قدرتِ اجراييش بالاتر باشد، خطرناكتر است؛ تا وقتى كه هواهاى نفسانى بر انسان غالب است و تا وقتى انسان همه چيز را براى خود مى‏خواهد، هرچه قدرتش بيشتر است، خطرناكتر و سبعتر و درنده‏تر است. نمونه‏هايش را در دنيا مى‏بينيد. هنر اسلام همين است كه به كسانى اجازه مى‏دهد از نردبان قدرت بالا روند كه توانسته باشند لااقل در بعضى از اين مراحل امتحان داده و قبول شده باشند. شرطى كه اسلام براى مسؤوليتها مى‏گذارد، خارج شدن از بسيارى از اين هواها و هوسهاست. ما مسؤولان بايستى بيش از همه مراقب خود باشيم؛ بيش از همه دست، زبان، فكر، چشم و عمل خود را كنترل كنيم؛ بيش از همه تقوا در ما لازم است. وقتى بى‏تقوايى بر انسانى حاكم شد، هرچه قدرت او بيشتر باشد، خطرش براى بشريت بيشتر است. وقتى اختيارِ فشردن تكمه بمب اتم در دست شخصى باشد كه نه جان انسانها و نه حقوق ملتها برايش مهم است و نه اجتناب از شهوات نفسانى براى او يك امتياز و ارزش محسوب مى‏شود، براى بشريت خطرناك است. اين كسانى كه امروز در دنيا از نيروى اتم و سلاحهاى مرگبار برخوردارند، بايد بر نفس و احساسات خود غلبه داشته و مسلّط باشند كه متأسفانه اين‏طور نيست. اسلام اين مسائل را تبليغ مى‏كند و علّت دشمنى قدرتمندان با اسلام هم همين است.


در جمع اقشار مختلف مردم در پادگان دوكوهه 9/1/1381

پیام آوران عاشورا  

* حضرت زینب (س)

چرا زينب كبرى‏(س) در چشم ملتهاى اسلامى عظمت دارد؟

و اما ولادت حضرت زينب كبرى‏(عليهاسلام) ايجاب مى‏كند كه ما دايره‏ى بحث را، بخصوص در شرايط كنونى بشريت، وسيعتر قرار بدهيم. زينب كبرى‏ يك زن بزرگ است. عظمتى كه اين زن بزرگ در چشم ملتهاى اسلامى دارد، از چيست؟ نمى‏شود گفت به خاطر اين است كه دختر على‏بن‏ابى‏طالب(عليه‏السّلام)، يا خواهر حسين‏بن‏على و حسن‏بن‏على(عليهماالسّلام) است. نسبتها هرگز نمى‏توانند چنين عظمتى را خلق كنند. همه‏ى ائمه‏ى ما، دختران و مادران و خواهرانى داشتند؛ اما كو يك نفر مثل زينب كبرى‏؟
ارزش و عظمت زينب كبرى‏، به خاطر موضع و حركت عظيم انسانى و اسلامى او بر اساس تكليف الهى است. كار او، تصميم او، نوع حركت او، به او اين‏طور عظمت بخشيد. هر كس چنين كارى بكند، ولو دختر اميرالمؤمنين(عليه‏السّلام) هم نباشد، عظمت پيدا مى‏كند. بخش عمده‏ى اين عظمت از اين‏جاست كه اولاً موقعيت را شناخت؛ هم موقعيت قبل از رفتن امام حسين(عليه‏السّلام) به كربلا، هم موقعيت لحظات بحرانى روز عاشورا، هم موقعيت حوادث كشنده‏ى بعد از شهادت امام حسين را؛ و ثانياً طبق هر موقعيت، يك انتخاب كرد. اين انتخابها زينب را ساخت.
قبل از حركت به كربلا، بزرگانى مثل ابن‏عباس و ابن‏جعفر و چهره‏هاى نامدار صدر اسلام، كه ادعاى فقاهت و شهامت و رياست و آقازادگى و امثال اينها را داشتند، گيج شدند و نفهميدند چه‏كار بايد بكنند؛ ولى زينب كبرى‏ گيج نشد و فهميد كه بايد اين راه را برود و امام خود را تنها نگذارد؛ و رفت. نه اين‏كه نمى‏فهميد راه سختى است؛ او بهتر از ديگران حس مى‏كرد. او يك زن بود؛ زنى كه براى مأموريت، از شوهر و خانواده‏اش جدا مى‏شود؛ و به همين دليل هم بود كه بچه‏هاى خردسال و نوباوگان خود را هم به همراه برد؛ حس مى‏كرد كه حادثه چگونه است.
در آن ساعتهاى بحرانى كه قويترين انسانها نمى‏توانند بفهمند چه بايد بكنند، او فهميد و امام خود را پشتيبانى كرد و او را براى شهيد شدن تجهيز نمود. بعد از شهادت حسين‏بن‏على هم كه دنيا ظلمانى شد و دلها و جانها و آفاق عالم تاريك گرديد، اين زن بزرگ يك نورى شد و درخشيد. زينب به جايى رسيد كه فقط والاترين انسانهاى تاريخ بشريت - يعنى پيامبران - مى‏توانند به آن‏جا برسند.

سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از پرستاران، به مناسبت ميلاد حضرت زينب كبرى‏(س) و روز پرستار 22/8/1370


همچنان كه مى‏گوييم امام حسين عليه‏السّلام اسلام را حفظ كرد، مى‏توانيم دقيقاً ادّعا كنيم كه حضرت زينب سلام‏اللَّه‏عليها هم با ايستادگى خود، اسلام را حفظ كرد. اين ايستادگى، يك رمز و راز و يك عامل اصلى است.

در ديدار پرستاران، در آستانه سالروز ميلاد فرخنده حضرت زينب (س) 3/5/1380


* امام سجاد(ع)

شما ببينيد خون مطهر حسين‏بن‏على (عليه‏السلام) در كربلا در غربت بر زمين ريخته شد؛ اما بزرگترين مسؤوليتى كه بر عهده‏ى امام سجاد (عليه‏الصلاةوالسلام) و زينب كبرى (سلام‏اللَّه‏عليها) قرار گرفت، از همان لحظه‏ى اول اين بود كه اين پيام را روى دست بگيرند و به سرتاسر دنياى اسلام آن را، به شكلهاى گوناگون، منتقل كنند. اين حركت براى احياء دين حقيقى و دين حسين‏بن‏على و آن هدفى كه امام حسين براى آن شهيد شد، يك امر ضرورى و لازم بود. البته اجر الهى براى امام حسين محفوظ بود؛ مى‏توانستند او را در بوته‏ى سكوت بگذارند؛ اما چرا امام سجاد (عليه‏السلام) تا آخر عمر - سى سال بعد از او، امام سجاد زندگى كردند - در هر مناسبتى نام حسين، خون حسين و شهادت اباعبداللَّه را مطرح كردند؛ آن را به ياد مردم آوردند؟ اين تلاش براى چه بود؟ بعضى خيال مى‏كنند اين كار براى انتقام گرفتن از بنى‏اميه بود؛ در حالى‏كه بنى‏اميه بعدها از بين رفتند. امام رضا (عليه‏السلام) كه بعد از آمدن بنى‏عباس است، چرا به ريّان‏بن‏شبيب دستور مى‏دهد مصيبت‏نامه‏ى اباعبداللَّه را در ميان خودتان بخوانيد؟ آن وقت كه بنى‏اميه نبودند؛ تارومار شده بودند. اين كار براى اين است كه راه حسين‏بن‏على و خون او عَلَم و پرچم حركت عظيم امت اسلام به سوى هدفهاى اسلامى است؛ اين پرچم بايد سرپا بماند؛ تا امروز هم بر سر پا مانده و تا امروز هم هدايت كرده است.

در ديدار خانواده معظم شهدا، جانبازان و آزادگان استان همدان‏ 1383/4/16

اين حسين كيست ؟

در بين آل رسول خدا(صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله‏وسلّم)، پُرشورتر از همه كيست؟ شهادت‏آميزترين زندگى را چه كسى داشته است؟ غيرتمندترين آنها براى حفظ دين در مقابل دشمن، براى حفظ دين چه كسى بوده است؟ حسين‏بن على(عليه‏السّلام) بوده است. آن حضرت در اين صلح، با امام حسن(ع) شريك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد؛ امام حسن و امام حسين اين كار را كردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امام حسين(ع) پشت سر او بود.

سخنرانى در ديدار با اقشار مختلف مردم 22/1/1369


پاسدار، يادگار لحظه‏هاى حساس انقلاب‏

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏
من هم متقابلاً اين عيد سعيد را به شما عزيزان، صلحاى اين امت، جوانان برجسته‏ى اين ملت، همه‏ى آحاد مردم ايران و همه‏ى مستضعفان عالم، تبريك عرض مى‏كنم. روز ولادت سيّدالشّهداء(عليه‏الاف‏التّحيّةوالثّناء) كه روز پاسدار نام گرفته است، و همچنين روز ولادت حضرت ابوالفضل(عليه‏الصّلاةوالسّلام) كه روز جانباز است، از روزهاى برجسته و به‏طور مضاعف مبارك براى نظام و جامعه‏ى ماست.
اولاً، دو مولود بزرگوار اين روزها، بخصوص امام عظيم‏الشأن و سيّد شباب اهل جنت، حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) مستغنى از بيان كسى همچون من هستند. ماها كمتر از آن هستيم كه بتوانيم در حريم معرفت اين بزرگواران وارد بشويم. ما به قصور و عجز و حقارت خودمان معترفيم. همه‏ى ائمه اين‏طورند و اين بزرگوار بيش از بقيه‏ى ائمه(عليهم‏السّلام) شايسته‏ى اين توصيف و تجليل است.
درست است كه اگر ائمه‏ى ديگر ما هم در آن زمان و در آن شرايط قرار مى‏گرفتند، همان كارى را مى‏كردند كه حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏السّلام) كرد، اما واقعيت اين است كه بالاخره اين قرعه به نام اين بزرگمرد افتاد و خدا او را براى آن‏چنان فداكارى عظيمى كه در طول تاريخ - تا آن‏جايى كه ما شناخته‏ايم - بى‏نظير بود برگزيد. حسن‏بن‏على(عليه‏السّلام) و ديگر بزرگان خاندان پيامبر(ص) فرموده‏اند كه: «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه». هيچ روزى، مثل عاشورا نبود و هيچ فداكارى‏يى، مثل فداكارى آن بزرگان نبود. فداكارى، تاج كرامتى بر سر اين بزرگمرد و يارانش شد و آن مجموعه، درّة التّاجى براى مجموعه‏ى افتخارات اسلام، از صدر تا ذيل شدند. هيچ‏كس را نمى‏شود با آنها مقايسه كرد.

در سالروز ميلاد امام حسين(ع) و روز پاسدار 29/11/1369


عزيزان من! نام حسين بن على عليه الصّلاة و السّلام، نام عجيبى است. وقتى از لحاظ عاطفى نگاه مى‏كنيد، مى‏بينيد خصوصيت اسم آن امام در بين مسلمينِ با معرفت، اين است كه دلها را مثل مغناطيس و كهربا به خود جذب مى‏كند. البته در بين مسلمين كسانى هستند كه اين حالت را ندارند و در حقيقت، از معرفت به امام حسين بى‏بهره‏اند. از طرفى كسانى هم هستند كه جزو شيعيانِ اين خانواده محسوب نمى‏شوند؛ اما در ميان آنها بسيارى هستند كه اسم حسين عليه‏السّلام،اشكشان را جارى مى‏سازد و دلشان را منقلب مى‏كند. خداى متعال، در نام امام حسين اثرى قرار داده است كه وقتى اسم او آورده شود، بر دل و جان ما ملت ايران و ديگر ملتهاى شيعه، يك حالت معنوى حاكم مى‏شود. اين، آن معناى عاطفىِ آن ذات و وجود مقدّس است.
از اوّل هم در بين اصحاب بصيرت، همين طور بوده است. در خانه نبىّ اكرم عليه و على آله آلاف الصّلاة والسّلام و امير المؤمنين عليه الصّلاة والسّلام و در محيط زندگى اين بزرگواران هم - آن طورى كه انسان از روايات و تاريخ و اخبار و آثار مى‏فهمد - اين وجود عزيز، خصوصيتى داشته و مورد محبّت و عشق ورزيدن بوده است. امروز هم، همين گونه است.
از جنبه معارف نيز، آن بزرگوار و اين اسم شريف - كه اشاره به آن مسمّاى عظيم القدر است - همين گونه است. عزيزترين معارف و راقيترين مطالب معرفتى، در كلمات اين بزرگوار است. همين دعاى امام حسين در روز عرفه را كه شما نگاه كنيد، خواهيد ديد حقيقتاً مثل زبور اهل بيت، پر از نغمه‏هاى شيوا و عشق و شور معرفتى است. حتى بعضى از دعاهاى امام سجّاد را كه انسان مى‏بيند و مقايسه مى‏كند، گويا كه دعاى اين پسر، شرح و توضيح و بيانِ متن دعاى پدر است؛ يعنى آن اصل است و اين فرع. دعاى عجيب و شريف عرفه و كلمات اين بزرگوار در حول و حوش عاشورا و خطبه‏هايش در غير عاشورا، معنا و روح عجيبى دارد و بحر زخّارى از معارف عالى و رقيق و حقايق ملكوتى است كه در آثار اهل بيت عليهم السّلام كم نظير است.
از جنبه تاريخى هم، اين نام و خصوصيّت و شخصيّت، يك مقطع تاريخى و يك كتاب تاريخ است. البته، به معناى تاريخ ساده و گزاره ماوقع نيست؛ بلكه به معناى تفسير و تبيين تاريخ و درس حقايق تاريخى است.

سخنراني به مناسبت روز پاسدار 5/10/74

در سایه سار حسینی

در زمينه اصلاح، دو جمله از امام حسين عليه‏السّلام نقل شده است. امام حسين عليه‏السّلام مى‏فرمايد: «خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى». او دنبال اصلاحات است و مى‏خواهد اصلاح به وجود آورد. يك جاى ديگر هم مى‏فرمايد: «لنرى المعالم من دينك و نظهر الأصلاح فى بلادك»؛ مى‏خواهيم اصلاح در ميان ملت اسلام و كشور اسلامى به وجود بيايد. اين شعارِ امام حسين عليه‏السّلام است.
اصلاح چيست؟ اصلاح اين است كه هر نقطه خرابى، هر نقطه نارسايى و هر نقطه فاسدى، به يك نقطه صحيح تبديل شود. انقلاب، خودش يك اصلاح بزرگ است. اگرچه در اصطلاحات سياسى دنيا، «انقلاب» را در مقابل «اصلاح» قرار مى‏دهند، اما من با آن اصطلاح نمى‏خواهم حرف بزنم. من اصلاح با اصطلاح اسلامى را مطرح مى‏كنم. خود انقلاب، بزرگترين اصلاح است. تداوم اصلاحات، در ذات و هويّت انقلاب نهفته است. يك ملت انقلابى و هوشيار و شجاع، به طور دائم نگاه مى‏كند تا ببيند فسادهايى كه از قبل در ميان او مانده - فسادهايى كه در طول زمان بر اثر غفلتها و سوء مديريّتها و سوء تدبيرها و تجاوزها به وجود آمده - كدام است تا آنها را اصلاح كند. اشتباهات و خطاها كدام است، تا آنها را اصلاح كند. انقلاب كه بدون اصلاح امكان ندارد. هيچ جامعه انسانى، بدون اصلاح امكان ندارد. از اوّلِ انقلاب همه آرزو داشتند كه اصلاحات به وجود آيد. هر كس هم به قدر همّت خود كارى كرده است.

خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 26/1 /1379

ذكر مصيبت و روضه خوانی  

من خودم الان در ايام ماه محرّم كه نمى‏توانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مى‏خواهد در عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفس‏المهموم» حاج شيخ عباس قمى- كه يك كتاب عربى است - اشباع مى‏كنم؛ اين خودش گريه‏آور است و براى من كار چند نفر روضه‏خوان را مى‏كند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضه‏خوانى باشد كه اولش چيزى مى‏خوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مى‏گيرند و سينه‏يى مى‏زنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع زندان رفتن حضرت موسى‏بن‏جعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آن‏جا نشسته باشد، دلش نرم مى‏شود.

در ديدار با اعضاى «گروه ويژه» و «گروه معارف اسلامى» صداى جمهورى اسلامى ايران 13/12/1370


مرحوم حاجى نورى رضوان‏اللَّه‏عليه، كتاب نوشت درباره شرايط روضه خوان. «لؤلؤ و مرجان؛ در شرايط پله اوّل و دوم منبر روضه خوانان» اسم كتاب ايشان است. روضه‏خوانى هم شرايط دارد. مداحى هم شرايط دارد. نوحه سينه‏زنى خواندن هم شرايط دارد. بايد كسانى كه اينها را تهيه مى‏كنند، مى‏سرايند و مى‏خوانند، مواظب باشند كه درست برطبق معارف اسلامى حرف بزنند، تا اين سينه‏زنى، اين روضه‏خوانى و اين نوحه‏خوانى، قدمى در راه عروج مردم به‏اوج قلّه افكار اسلامى باشد. اين، امروز براى ما لازم است. بايد سعى كنند كه از اباطيل و مطالب خلاف و كارهاى ناشايسته و بعضى از كارها كه وهن مذهب است و حقيقتاً شايسته دستگاه حسين بن على‏عليه‏السّلام نيست، اجتناب شود.

در جمع علما و روحانیون در آستانه ماه محرم 26/3/72


عاشورا و ماجراى حسين‏بن‏على بايد در منبر، به شكل سنّتى روضه‏خوانى شود؛ امّا نه براى سنّت‏گرايى، بلكه از طريق واقعه‏خوانى. يعنى اين‏كه، شب عاشورا اين‏طور شد، روز عاشورا اين‏طور شد، صبح عاشورا اين‏طور شد. شما ببينيد يك حادثه بزرگ، به مرور از بين مى‏رود؛ امّا حادثه عاشورا، به بركت همين خواندنها، با جزئّياتش باقى مانده است. فلان كس اين‏طورى آمد با امام حسين وداع كرد؛ اين‏طورى رفت به ميدان، اين‏طورى جنگيد؛ اين‏طورى شهيد شد و اين كلمات را بر زبان جارى كرد.
واقعه خوانى، تا حدّ ممكن، بايد متقن باشد. مثلاً در حدود «لهوفِ» ابن‏طاووس و «ارشادِ» مفيد و امثال اينها - نه چيزهاى من‏درآوردى - واقعه‏خوانى و روضه‏خوانى شود. در خلال روضه‏خوانى، سخنرانى، مدّاحى، شعرهاى مصيبت، خواندن نوحه سينه‏زنى و در خلال سخنرانيهاى آموزنده، ماجرا و هدف امام حسين عليه‏الصّلاةوالسّلام. يعنى همان هدفى‏كه در كلمات خود آن بزرگوار هست كه: «وانى لم اخرجِ اشراً و لابطرا و لا ظالماً و لا مفسداً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى»، بيان شود. اين، يك سرفصل است. عباراتى از قبيل «ايها النّاس، انّ رسول اللَّه، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم، قال: من رأى‏ سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم اللَّه، ناكثاً لعهد اللَّه...، فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول، كان حقاً على اللَّه ان يدخله مدخله» و «من كان بادلاً فينامهجته و موطّناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، هر كدامْ يك درس و سرفصلند.
بحثِ لقاءاللَّه و ملاقات با خداست. هدف آفرينش بشر و هدفِ «انّك كادحٌ الى ربّك كدحاً» - همه اين تلاشها و زحمتها - همين است كه «فملاقيه»: ملاقات كند. اگر كسى موطّن در لقاءاللَّه است و بر لقاءاللَّه توطين نفس كرده است، «فليرح معنا»: بايد با حسين راه بيفتد. نمى‏شود توى خانه نشست. نمى‏شود به دنيا و تمتّعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد. بايد راه بيفتيم. اين راه افتادن از درون و از نفس ما، با تهذيب نفس شروع مى‏شود و به سطح جامعه و جهان مى‏كشد.
اينها بايد بيان شود. اينها هدفهاى امام حسين است. اينها خلاصه‏گيريها و جمعبنديهاى نهضت حسينى است. جمعبندى نهضت حسينى عليه‏السّلام اين است كه يك روز امام حسين عليه‏السّلام در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود و هيچ كس جرأت نداشت حقيقت را بيان كند - فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود - قيام كرد. شما نگاه كنيد، ببينيد: «ابن عبّاس» با امام حسين نيامد. «عبداللَّه‏بن‏جعفر» با امام حسين نيامد.
عزيزان من! معناى اين، چيست؟ اين نشان نمى‏دهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ در چنين وضعيتى، امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما اگر نمى‏ماندند هم، آن حضرت مى‏ايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا، وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مى‏رفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مى‏رفتند و حضرت تنها مى‏ماند. روز عاشورا چه مى‏شد؟ حضرت برمى‏گشت، يا مى‏ايستاد و مى‏جنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمى‏گردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم. ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد. بايد اين مفاد براى مردم بيان شود. فراموش نكنيد كه هدف امام حسين بيان شود. حالا ممكن است انسان يك حديث اخلاقى‏اى هم - به فرض - بخواند، يا سياست كشور يا دنيا را تشريح كند. اينها لازم است؛ امّا در خلال سخن، حتماً طورى صحبت شود كه تصريحاً، تلويحاً، مستقّلاً و ضمناً، ماجراى عاشورا تبيين شود و مكتوم و مخفى نماند.

در ديدار روحانيون و وعاّظ، در آستانه ماه محرم 3/3/1374


اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همه‏جا مى‏شنويد. بنده براى اين‏كه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مى‏كنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست داده‏اند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مى‏گوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مى‏خواهم متن كتاب «لهوفِ» ابن‏طاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مى‏گويند آدم نمى‏شود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمه‏اى مى‏خوانيم.
على‏بن‏طاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس و احمدبن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مى‏شود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مى‏خوانم.
مى‏گويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج على‏بن‏الحسين عليه‏السّلام»؛ على‏اكبر از خيمه‏گاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ على‏اكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مى‏خواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مى‏رود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه على‏اكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت على‏اكبر انداخت. «و ارخى‏ عليه‏السّلام عينه و بكى‏، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيه‏تر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقه‏مند است! به اين جوان، عشق مى‏ورزد؛ نه فقط به خاطر اين‏كه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابن‏طاووس نقل مى‏كند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مى‏كشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ على‏اكبر به‏طرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابن‏طاووس است؛ آدم ثقه‏اى است. اين‏طور نيست كه براى گريه‏گرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مى‏گويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ على‏اكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مى‏رساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - على‏اكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.
«فجاء الحسين عليه‏السّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آن‏جايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...
قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مى‏گويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمه‏ها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابن‏اخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بى‏جان على‏اكبر انداخت. «فجاءالحسين عليه‏السّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليه‏السّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد على‏اكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مى‏كند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مى‏شود!
من از اين عبارت ابن‏طاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مى‏گويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابن‏طاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمى‏گويد كه امام حسين خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بى‏تابى روى بدن على‏اكبر انداخت، حضرت زينب كبرى‏ است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنى‏هاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو على‏اكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكس‏العملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مى‏كنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مى‏بيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مى‏بيند زينب كبرى‏ نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلام‏اللَّه‏عليها عكس‏العملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همين‏جاست كه بالاى سر على‏اكبر آمد و بى‏اختيار خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسول‏اللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.

خطبه‏هاى نماز جمعه (عاشوراى 1416) 19/3/1374

تأثيرات عاشورايی

در مورد مسأله‏ى محرّم و عاشورا، بايد بگويم كه روح نهضت ما و جهت گيرى كلى و پشتوانه‏ى پيروزى آن، همين توجه به حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏الصّلاةوالسّلام) و مسايل مربوط به عاشورا بود. شايد براى بعضيها، اين مسأله قدرى ثقيل به نظر برسد؛ ليكن واقعيت همين است. هيچ فكرى - حتّى در صورتى كه ايمان عميقى هم با آن همراه باشد - نمى‏توانست توده‏هاى عظيم ميليونىِ مردم را آن‏چنان حركت بدهد كه در راه انجام آنچه احساس تكليف مى‏كردند، در انواع فداكارى ذره‏يى ترديد نداشته باشند.

سخنرانى در ديدار با اعضاى جامعه‏ى روحانيت مبارز و مجمع روحانيون مبارز تهران، علما و ائمه‏ى جماعت و جامعه‏ى وعاظ تهران و اعضاى شوراى هماهنگى سازمان تبليغات اسلامى، در آستانه‏ى ماه محرّم 11/5/1368


امام(ره) با ظرافت، آن تصور غلط روشنفكرمآبانه‏ى قبل از پيروزى انقلاب را كه در برهه‏يى از زمان رايج بود، از بين بردند. ايشان، جهتگيرى سياسىِ مترقىِ انقلابى را با جهتگيرى عاطفى در قضيه‏ى عاشورا پيوند و گره زدند و روضه‏خوانى و ذكر مصيبت را احيا كردند و فهماندند كه اين، يك كار زايد و تجملاتى و قديمى و منسوخ در جامعه‏ى ما نيست؛ بلكه لازم است و ياد امام حسين و ذكر مصيبت و بيان فضايل آن بزرگوار - چه به صورت روضه‏خوانى و چه به شكل مراسم عزادارى گوناگون - بايد به شكل رايج و معمول و گريه‏آور و عاطفه‏برانگيز و تكان‏دهنده‏ى دلها، در بين مردم ما باشد و از آنچه كه هست، قويتر هم بشود. ايشان، بارها بر اين مطلب تأكيد مى‏كردند و عملاً هم خودشان وارد مى‏شدند.
ما در آستانه‏ى محرّمِ انقلاب و محرّمِ امام حسين(ع) كه يكى از محصولات آن نهضت، نظام جمهورى اسلامى است، قرار داريم. محرّمِ دوران انقلاب، با محرّمهاى قبل از انقلاب و دوران عمر ما و قبل از ما، متفاوت است. اين محرّمها، محرّمهايى است كه در آن، معنا و روح و جهتگيرى، واضح و محسوس است. ما نتايج محرّم را در زندگى خود مى‏بينيم. حكومت و حاكميت و اعلاى كلمه‏ى اسلام و ايجاد اميد به بركت اسلام در دل مستضعفان عالم، آثار محرّم است.
ما در دوران خود، محرّم را با محصول آن، يكجا داريم. با اين محرّم، بايستى چگونه رفتار كنيم؟ پاسخ اين است كه ما معممان، همه‏ى علماى دين، همه‏ى مبلّغان و همه‏ى ذاكران، بايد مسأله‏ى عاشورا و مصايب حسين‏بن على(عليه‏السّلام) را به صورت يك مسأله‏ى جدى و اصلى و به دور از شعار، مورد توجه قرار بدهيم. واقعاً اگر بخواهيم اين مسأله را جدى بگيريم، راهش چيست؟
حادثه‏ى كربلا بايد آبرومند و پرتپش و پرقدرت باقى بماند
من نمى‏خواهم به آقايان علما و مبلّغان و گويندگان و ذاكران محترم و همه‏ى جمع ما كه اهل منبر و روضه و بيان مصايب و محامد سيّدالشّهداء(عليه‏الصّلاة والسّلام) هستيم، مطلبى را در آن زمينه‏ها مطرح بكنم؛ ولى به طور كلى بايد بگويم كه اين حادثه - به عنوان پشتوانه‏ى نهضت و انقلاب - بايد آبرومند و پرتپش و پرقدرت باقى بماند. اگر برخورد امروز ما با اين حادثه، مثل روضه‏خوانى باشد كه در پنجاه سال قبل برخورد مى‏كرد - يعنى چيزى را در جايى مى‏ديد و مثلاً بر حسب احتمال ذهنى، آن را ترجيح مى‏داد و نقل مى‏كرد و مؤمنين را مى‏گرياند و هم آنها و هم خود او به ثواب مى‏رسيدند - ممكن است به حادثه ضرر بزنيم.
امروز اين حادثه، پشتوانه‏ى يك نهضت است. اگر امروز به ما بگويند ريشه‏ى اين نهضتى كه به وجود آورده‏ايد، كجاست؟ ما مى‏گوييم: ريشه‏اش پيامبر و اميرالمؤمنين و امام حسين(عليهم‏السّلام) است. امام حسين كيست؟ كسى است كه اين حادثه را به وجود آورده و در تاريخ از او نقل شده است. پس اين حادثه، پشتوانه‏ى اين نهضت است. اگر ما ندانسته و بى‏توجه و از روى سهل‏انگارى، حادثه را با چيزهايى كه جزو آن نيست، مشوب كرديم، به آن حادثه و نيز به انقلابى كه ناشى از آن حادثه است، خدمت نكرده‏ايم.
شايد بتوان گفت كه امسال در مجالس و محافل ماه محرّم، آقايان حتّى از سالهاى قبل، وظايف بيشترى دارند. ما امسال، مصيبت امام بزرگوارمان را هم كه هنوز داغ آن تازه است، داريم. نبايد دستگاه تبليغى اسلامى كشور بگذارد كه ياد امام(ره) - حتّى اندكى - كهنه بشود؛ كه البته كهنه هم نخواهد شد. امام، با شخصيت و عظمت خود و با خصوصياتى كه در او بود و بعد از معصومين(ع) در هيچ كس جز او نديده‏ايم و نشنيده‏ايم، پايه‏ى اصلى و ريشه‏ى اين شجره‏ى طيبه است. اين ريشه، بايد هميشه محكم و زنده و تازه بماند. ياد امام را با ابعاد حقيقى شخصيت و بيان افكار و بخشهايى از وصيت‏نامه و محكمات و مسلّماتِ فرمايشها و جهتگيريهاى او، زنده كنيم و زنده بداريم.

سخنرانى در ديدار جمعي از روحانيون در آستانه‏ى ماه محرّم 11/5/1368


محبت مردم به امام حسين(ع)، ضامن حيات و بقاى اسلام‏

مردم محبتى دارند كه بايستى بر اثر خواندن و گفتن شما، عميق و ريشه‏دار و تند و آتشين و برافروخته بشود. تشيع، آيين محبت است. خصوصيت محبت، خصوصيت تشيع است. كمتر مكتب و مسلك و دين و آيين و طريقه‏يى مثل تشيع، با محبت سر و كار داشته است. علت اين هم كه چنين فكرى تا امروز مانده - در حالى كه اين‏همه با آن مخالفت كرده‏اند - اين است كه ريشه در زلال محبت داشته و دين تولّى و تبرّى و آيين دوست داشتن و دشمن داشتن است و عاطفه در آن، با فكر هماهنگ و همدوش است. چيزهاى خيلى مهمى است. اصل خيلى سحرآميز و عجيبى است.
اگر محبت در تشيع نبود، اين دشمنيهاى عجيبى كه با شيعه شده، بايد او را از بين مى‏برد. همين محبت شما مردم به حسين‏بن على(عليه‏السّلام)، ضامن حيات و بقاى اسلام است. اين‏كه امام مى‏فرمود، عاشورا اسلام را نگهداشت، معنايش همين است. فاطميه و ميلاد و وفات پيامبر(ص) و ائمه(عليهم‏السّلام) هم همين‏طور است. بايد با استفاده‏ى از اين هنر، اين محبت را در ميان مردم هم عمق ببخشيد، هم تر و تازه كنيد و هم برافروخته نماييد. چيز خيلى عجيب و عظيمى است.

در ديدار مداحان اهل‏بيت(ع) در روز ميلاد حضرت‏ زهرا(س) 17/10/1369


ماجراى حسين‏بن‏على(ع)، موتور حركت قرون اسلامى‏

ماجراى حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام)، حقيقتاً موتور حركت قرون اسلامى در جهت تفكرات صحيح اسلامى بوده است. هر آزاديخواه و هر مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه و هر كس كه مى‏خواسته است در ميدان خطر وارد بشود، از آن ماجرا مايه گرفته و آن را پشتوانه‏ى روحى و معنوى خود قرار داده است. در انقلاب ما، اين معنا به صورت بيّنى واضح بود. معلوم نبود اگر ما اين حادثه را نمى‏داشتيم، چه‏طور مى‏توانستيم در اين معركه خوض كنيم. اين خودش فصل عريض و قابل تعمقى است كه تمسك به ذيل ماجراى عاشورا و مجاهدت سيدالشهداء(عليه‏الصّلاةوالسّلام)، چه تأثيرى در وضع انقلاب ما داشت. انسان وقتى در اين مسأله غور مى‏كند، از عظمت تأثير آن حادثه به دهشت مى‏افتد و فكر مى‏كند كسانى كه از آن محرومند، اين خلأ را چگونه مى‏توانند پُر كنند.

در ديدار با روحانيون و مبلّغان، در آستانه‏ى ماه محرّم‏ 1370/4/20

بزرگداشت محرم

ملتى كه محرم را دارد، مجاهدت و شهادت را دارد و ملتى كه مجهز به ابزار مجاهدت و متكى به‏خداست، هرگز مغلوب نخواهد شد.

خطبه‏هاى نماز عيد سعيد فطر 24/8/1383


آغاز محرّم‏الحرام - اوّلين ماه سال هجرى قمرى - و ايّام يادآورى عزّت و عظمت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام و نداى حق‏طلبانه ايشان مصادف است.

در ديدار كارگران و معلّمان در آستانه روز كارگر و روز معلّم‏ 1377/2/9


ايام محرّم براى ما اهميت تاريخى و معنوى و انسانى دارد؛ و حادثه محرّم، حادثه‏اى نيست كه با گفتن و برگزار كردن، تكرارى شود. ذكر و يادآورى است، هميشگى است و هميشه لازم است.

در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى‏ 1380/12/27


وظايف روحانيون

اين‏جانب همه‏ى مردم - بخصوص جوانان - را به پُر كردن مساجد و حضور در نمازهاى جمعه و جماعت و گرم نگهداشتن مراسم عزادارى سالار شهيدان حسين‏بن‏على(ع) توصيه مى‏كنم. البته روح و مضمون حقيقى اين شعاير و مراسم بايد به طور شايسته حفظ شود و معنويت و توجه و فراگيرى بر آن حاكم باشد. حضرات ائمه‏ى محترم جمعه و جماعات و گويندگان مذهبى نيز تا سرحد امكان بايد براى پُربار كردن و محتوا بخشيدن به اين مراسم تلاش كنند و اين كانونهاى معنويت و صفا را گرم نگهدارند.

پيام به ملت شريف ايران، در پايان چهلمين روز ارتحال حضرت امام خمينى(ره)23/4/1368

راز ماندگاری نهضت حسينی

محبت، به ايمان كارايى مى‏بخشد

اساساً مادامى‏كه ايمان، با محبت و عشق عميق و رنگ و بوى پيوند عاطفى همراه نباشد، كارايى لازم را ندارد. محبت است كه در مقام عمل و تحرك - آن هم در حد بالا - به ايمان كارايى مى‏بخشد. بدون محبت نمى‏شد ما نهضت را به پيش ببريم. بالاترين عنوان محبت - يعنى محبت به اهل بيت - در تفكر اسلامى، در اختيار ماست. اوج اين محبت، در مسأله‏ى كربلا و عاشورا و حفظ يادگارهاى گرانبهاى فداكارى مردان خدا در آن روز است كه براى تاريخ و فرهنگ تشيع، به يادگار گذاشته شده است.

بيانات در ديدار گروهی از روحانيان در آستانه ماه محرم 11/5/1368


در اربعين، ياد نهضت حسينى براى هميشه جاودان شد

در ابتدا از همه‏ى شما برادران و خواهران، بخصوص علماى اعلام و خانواده‏هاى عزيز شهدا و اسرا و مفقودان و جانبازان و همچنين خدمتگزاران به اين عزيزان، كه از نقاط مختلف كشور و از سازمانها و دستگاههاى گوناگون تشريف آورده‏ايد، صميمانه تشكر مى‏كنم و اميدوارم اين سازمانهاى امدادگر - مانند هلال‏احمر و بنياد شهيد - خدمات ارزنده‏ى خود را نسبت به كسانى كه در حقيقت گُلهاى سر سبد جامعه‏ى ما هستند، به بهترين وجه ادامه بدهند و خاطره‏ى شهداى گرانقدر را، در فعاليتهاى فرهنگى و هنرى و تبليغى حفظ كنند.
امروز، به‏مناسبت نزديك شدن به شب اربعين حضرت سيّدالشّهداء (عليه‏الصّلاةوالسّلام) كه ارتباط تام و تمامى با همين تلاش با ارزشى كه در روزگار ما براى احياى ياد و نام شهيدان انجام مى‏گيرد، دارد، مطالبى را مطرح مى‏كنم.
اساساً اهميت اربعين در آن است كه در اين روز، با تدبير الهى خاندان پيامبر(ص)، ياد نهضت حسينى براى هميشه جاودانه شد و اين كار پايه‏گذارى گرديد. اگر بازماندگان شهدا و صاحبان اصلى، در حوادث گوناگون - از قبيل شهادت حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) در عاشورا - به حفظ ياد و آثار شهادت كمر نبندند، نسلهاى بعد، از دستاورد شهادت استفاده‏ى زيادى نخواهند برد.
درست است كه خداى متعال، شهدا را در همين دنيا هم زنده نگه مى‏دارد و شهيد به طور قهرى در تاريخ و ياد مردم ماندگار است؛ اما ابزار طبيعى‏يى كه خداى متعال براى اين كار - مثل همه‏ى كارها - قرار داده است، همين چيزى است كه در اختيار و اراده‏ى ماست. ما هستيم كه با تصميم درست و بجا، مى‏توانيم ياد شهدا و خاطره و فلسفه‏ى شهادت را احيا كنيم و زنده نگهداريم.
اگر زينب‏كبرى‏(سلام‏اللَّه‏عليها) و امام سجّاد(صلوات‏اللَّه‏عليه) در طول آن روزهاى اسارت - چه در همان عصر عاشورا در كربلا و چه در روزهاى بعد در راه شام و كوفه و خود شهر شام وبعد از آن در زيارت كربلا و بعد عزيمت به مدينه و سپس در طول سالهاى متمادى كه اين بزرگواران زنده ماندند - مجاهدات و تبيين و افشاگرى نكرده بودند و حقيقت فلسفه‏ى عاشورا و هدف حسين‏بن‏على و ظلم دشمن را بيان نمى‏كردند، واقعه‏ى عاشورا تا امروز، جوشان و زنده و مشتعل باقى نمى‏ماند.
چرا امام صادق(عليه‏الصّلاةوالسّلام) - طبق روايت - فرمودند كه هر كس يك بيت شعر درباره‏ى حادثه‏ى عاشورا بگويد و كسانى را با آن بيت شعر بگرياند، خداوند بهشت را بر او واجب خواهد كرد؟ چون تمام دستگاههاى تبليغاتى، براى منزوى كردن و در ظلمت نگهداشتن مسأله‏ى عاشورا و كلاً مسأله‏ى اهل‏بيت، تجهيز شده بودند تا نگذارند مردم بفهمند چه شد و قضيه چه بود. تبليغ، اين‏گونه است. آن روزها هم مثل امروز، قدرتهاى ظالم و ستمگر، حداكثر استفاده را از تبليغات دروغ و مغرضانه و شيطنت‏آميز مى‏كردند. در چنين فضايى، مگر ممكن بود قضيه‏ى عاشورا - كه با اين عظمت در بيابانى در گوشه‏يى از دنياى اسلام اتفاق افتاده - با اين تپش و نشاط باقى بماند؟ يقيناً بدون آن تلاشها، از بين مى‏رفت.
آنچه اين ياد را زنده كرد، تلاش بازماندگان حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) بود. به همان اندازه كه مجاهدت حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) و يارانش به عنوان صاحبان پرچم، با موانع برخورد داشت و سخت بود، به همان اندازه نيز مجاهدت زينب (عليهاالسّلام) و مجاهدت امام سجّاد(عليه‏السّلام) و بقيه‏ى بزرگواران، دشوار بود. البته صحنه آنها، صحنه‏ى نظامى نبود؛ بلكه تبليغى و فرهنگى بود. ما به اين نكته‏ها بايد توجه كنيم.

سخنرانى در ديدار اقشار مختلف مردم 29 /6/68


در عواطف هم از همه قويتر، عواطف مربوط به عاشورا و امام حسين(ع) است. به همين خاطر است كه بيشتر از همه، آن را تضمين مى‏كند. تولّى و تبرّى، يعنى عشق و نفرت، پيوند دوستى و گسستن از دشمنان. اين عواطف موجب مى‏شود كه انسان بتواند در دوره‏ى سال حرف بزند و مستمع پيدا كند. اصلاً شما در اين‏جا عواطف را كارى بكنيد كه تا آخر سال بتوانند مستمعِ گويندگان انقلابى بشوند؛ والّا اگر آن شوق و علاقه و عاطفه نبود، اصلاً به حرف گوش نمى‏كنند و اهميتى نمى‏دهند.

بيانات در ديدار با اعضاى شوراى هماهنگى تبليغات اسلامى و مسؤولان ستاد برگزارى دهه‏ى فجر 11/10/1369


خون حسين‏بن‏على(ع) به هدر نرفت. آن بزرگوار را با آن وضع فجيع به شهادت رساندند و على‏الظاهردشمن توانست آن عزيزان را به شهادت برساند - ظاهر مطلب اين بود كه يزيد پيروز شد - اما در باطن، حسين‏بن‏على(ع) پيروز شد. حسين‏بن‏على(ع) براى باقى ماندن اسلام، خون خود را نثار كرد و در اين راه توفيق پيدا نمود و توانست اسلام را بيمه كند.

سخنرانى در جمع خانواده‏هاى شهداى ايلام‏ 1369/10/13

حماسه عاشورا

در زمان سيّدالشّهداء(عليه‏الصّلاةوالسّلام) آن فداكارى و شهادت بزرگ، ارزش مضاعف داشت؛ چون حقيقتاً در آن روزها محصول زحمات پيامبر(ص) در حال از بين رفتن بود و فداكارى حسين‏بن‏على(ع) و ياران آن بزرگوار، مانع از چنين كارى شد.
بعضى از زمانها اين گونه است كه مجاهدت در راه خدا و شهادت در راه او، ارزش مضاعف دارد و دو برابر و چند برابر است. مثلاً يك ظرف آب گوارا كه در حالت طبيعى هم با ارزش است، اما در يك تابستان گرم، آن هم براى انسانى كه مدتى تشنگى كشيده، بخصوص اگر آن انسان بيمار هم بوده و در جايى باشد كه آب در آن‏جا كم است، اين يك ظرف آب گوارا چند برابر ارزش پيدا مى‏كند. بنابراين، همه جا قيمتها يكسان نيست، بلكه شرايط متفاوت است.
يقيناً يكى از مناسبتهاى مهم جمهورى اسلامى - كه بسيار هم داراى تناسب است - همين روز اسرا و مفقودان است كه با خاطره‏ى تاريخى آن مناسبت دارد. همه مى‏دانيد كه در روز يازدهم محرّم، يكى از عظيمترين فاجعه‏هاى تاريخ اسلام به وقوع پيوست. اسارتى اتفاق افتاد كه نظير آن را ديگر ملت و تاريخ اسلام نديد و به آن عظمت هم نخواهد ديد. كسانى اسير شدند كه از خاندان وحى و نبوّت و عزيزترين و شريفترين انسانهاى تاريخ اسلام بودند. زنانى در هيأت اسارت در كوچه و بازارها گردانده شدند كه شأن و شرف آنها در جامعه‏ى اسلامىِ آن روز نظير نداشت. كسانى اين عزيزان را به اسارت گرفتند كه از اسلام بويى نبرده بودند و با اسلام رابطه‏يى نداشتند و خبيث ترين و پليدترين انسانهاى زمان خودشان بودند. در روز يازدهم محرّم، خاندان پيامبر و على‏بن‏ابى‏طالب(عليهم‏السّلام) به اسارت دچار شدند و اين خاطره به‏عنوان يكى از تلخترين خاطره‏ها، براى ما تا امروز و تا آخر مانده و خواهد ماند.
البته، اسارتِ آن روز با اسارتِ امروز فرق داشت. اسارتِ امروز همين است كه سربازى، افسرى، رزمنده‏يى يا - وقتى اسير گيرنده رژيم منحوسى مثل رژيم بعث باشد - غيرنظامى‏يى، مدتى در زندان و اسارتگاه قرار مى‏گيرد و از اهل و خاندان خود دور مى‏ماند. البته سخت است؛ اما با اسارتِ آن روز، از زمين تا آسمان فرق دارد. در روز يازدهم محرّم، اسارت دسته جمعىِ زنان و كودكان و مردانى كه باقى مانده بودند، بود؛ اساراتى توأم با تحقير و اهانت و گرسنگى‏دادن و سرمادادن و گرمادادن و اذيت كردن و در كوچه و بازار گرداندن و در سخت‏ترين شرايط آنها را نگهداشتن و شماتت كردن و از اين قبيل.

سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از ايثارگران 23/5/1368


به نظر بنده، موضوع عاشورا، از اين جهت كمال اهميت را دارد كه فداكارى و از خودگذشتگى‏اى كه در اين قضيه انجام گرفت، يك فداكارى استثنايى بود. از اوّل تاريخ اسلام تا امروز، جنگها و شهادتها و گذشتها، هميشه بوده است و ما هم در زمان خودمان، مردم زيادى را ديديم كه مجاهدت كردند و از خود گذشتگى به خرج دادند و شرايط سختى را تحمّل كردند. اين همه شهدا، اين همه جانبازان، اين همه اسراى ما، آزادگان ما، خانواده‏هايشان و بقيه كسانى كه در سالهاى بعد از انقلاب يا اوان انقلاب فداكارى كردند، همه جلوِ چشم ما هستند. در گذشته هم حوادثى بوده است و در تاريخ آنها را خوانده‏ايد. اما، هيچ كدام از اين حوادث، با حادثه عاشورا قابل مقايسه نيست؛ حتّى شهادت شهداى بدر و احد و زمان صدراسلام. انسان تدبّر كه مى‏كند، مى‏فهمد چرا از زبان چند نفر از ائمّه ما عليهم‏السّلام، نقل شده است كه خطاب به سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام فرموده‏اند: «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه»؛ يعنى هيچ حادثه‏اى مثل حادثه تو و مثل روز تو نيست. چون عاشورا يك واقعه استثنايى بود. لُبّ و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم گرفته بود، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام براى نجات اسلام قيام كرد و در اين دنياى بزرگ، هيچ‏كس به او كمك نكرد! حتّى دوستان آن بزرگوار، يعنى كسانى كه هر يك مى‏توانستند جمعيتى را به اين ميدان و به مبارزه با يزيد بكشانند، هر كدام با عذرى، از ميدان خارج شدند و گريختند! ابن‏عبّاس يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏جعفر يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏زبير يك‏طور؛ بزرگان باقى‏مانده از صحابه و تابعين يك‏طور... شخصيتهاى معروف و نام و نشان‏دار و كسانى كه مى‏توانستند تأثيرى بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، هر كدام يك‏طور از ميدان خارج شدند. اين، در حالى بود كه هنگام حرف زدن، همه از دفاع از اسلام مى‏گفتند. اما وقتى نوبت عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد، دستگاه خشنى است؛ رحم نمى‏كند و تصميم بر شدّت عمل دارد، هركدام از گوشه‏اى فرار كردند و امام حسين عليه السّلام را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اين‏كه كار خودشان را توجيه كنند، خدمت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام آمدند و به آن بزرگوار اصرار كردند كه «آقا، شما هم قيام نكنيد! به جنگ با يزيد نرويد!»

بیانات در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت ماه محرم 0 1 /4/1 7


در زندگى حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، يك نقطه برجسته، مثل قلّه‏اى كه همه دامنه‏ها را تحت‏الشّعاع خود قرارمى‏دهد، وجود دارد و آن عاشوراست. در زندگى امام حسين عليه‏السّلام، آن‏قدر حوادث و مطالب و تاريخ و گفته‏ها و احاديث وجود دارد، كه اگر حادثه كربلا هم نمى‏بود، زندگى آن بزرگوار مثل زندگى هريك از ائمّه ديگر، منبع حِكَم و آثار و روايات و احاديث بود. اما قضيه عاشورا آن‏قدر مهم است كه شما از زندگى آن بزرگوار، كمتر فراز و نشانه ديگرى را به‏خاطر مى‏آوريد. قضيه عاشورا هم آن‏قدر مهم است كه به زبان اين زيارتى كه امروز - روز سوم - وارد است، يااين دعايى كه امروز وارد است، درباره حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، چنين آمده است كه «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها ولمّايطألا بتيْها». هنوز پا به اين جهان نگذارده، آسمان و زمين بر حسين عليه‏السّلام، گريستند. قضيه اين‏قدر حائز اهميت است. يعنى ماجراى عاشورا و شهادت بزرگى كه در تاريخ بى‏نظير است، در آن روز اتّفاق افتاد. اين، جريانى بود كه چشمها به آن بود. به راستى اين چه قضيه‏اى بود كه از پيش تقدير شده بود؟ «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته. » قبل از اين‏كه حسين‏بن‏على عليه‏السلام چهره بنمايد، با شهادت ناميده و خوانده مى‏شد. به‏نظر مى‏رسد كه در اين‏جا رازى وجود دارد، كه براى ما آموزنده است.
البته در باب شهادت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، بسيار سخن گفته شده است - سخنان خوب و درست - وهر كس به‏قدر فهم خود، از اين ماجرا چيزى فهميده است. بعضى او را به طلب حكومت محدود كردند؛ بعضى او را در قالب مسائل ديگر كوچك كردند و بعضى هم ابعاد بزرگترى از او را شناختند و گفتند و نوشتند؛ كه آنها را نمى‏خواهم عرض كنم. مطلبى كه مى‏خواهم عنوان كنم، اين است كه خطراتى كه اسلام را به عنوان يك پديده عزيز تهديد مى‏كند، از قبل از پديد آمدن و يا از آغاز پديد آمدنش از طرف پروردگار، پيش‏بينى شده است و وسيله مقابله با آن خطرات هم ملاحظه شده و در خودِ اسلام و در خودِ اين مجموعه، كار گذاشته شده است. مثل يك بدن سالم، كه خداى متعال قدرت دفاعى‏اش را در خودِ آن كار گذاشته است، يا مثل يك ماشين سالم، كه مهندس و سازنده آن، وسيله تعميرش را با خود آن همراه كرده است.
اسلام يك پديده است و مثل همه پديده‏ها، خطراتى آن را تهديد مى‏كند و وسيله‏اى براى مقابله لازم دارد. خداى متعال اين وسيله را، در خودِ اسلام گذاشت.
امّا آن خطر چيست؟ دو خطر عمده، اسلام را تهديد مى‏كند كه يكى خطر دشمنان خارجى و ديگرى خطراضمحلال داخلى است. دشمن خارجى يعنى كسى كه از بيرون مرزها، با انواع سلاحها، موجوديّت يك نظام را با فكرش و دستگاه زيربنايىِ عقيدتى‏اش و قوانينش و همه چيزش هدف قرار مى‏دهد، كه شما در مورد جمهورى اسلامى، اين را به چشم ديديد و گفتند كه «ما مى‏خواهيم نظام جمهورى اسلامى را از بين ببريم». دشمنانى بودند از بيرون، و تصميم گرفتند كه اين نظام را از بين ببرند. از بيرون يعنى چه؟ نه از بيرون كشور. از بيرون نظام؛ ولو در داخل كشور.
دشمنانى هستند كه خودشان را از نظام، بيگانه مى‏دانند و با آن مخالفند. اينها بيرونند. اينها غريبه‏اند. اينها براى اين‏كه نظامى را نابود كنند و از بين ببرند، تلاش مى‏كنند. با شمشير، با سلاح آتشين، با مدرنترين سلاحهاى مادّى، و با تبليغات و پول و هرچه كه در اختيارشان باشد.
اين، يك نوع دشمن است. دشمن و آفت دوم، آفتِ «اضمحلال درونى» است. يعنى در درون نظام، كه اين مال غريبه‏ها نيست؛ اين مالِ خوديهاست. خوديها ممكن است در يك نظام، بر اثر خستگى، بر اثر اشتباه در فهم راه درست، بر اثر مغلوب احساسات نفسانى شدن و بر اثر نگاه كردن به جلوه‏هاى مادّى و بزرگ انگاشتن آنها، ناگهان در درون، دچار آفت‏زدگى شوند. اين، البته خطرش بيشتر از خطر اوّلى است. اين دو نوع دشمن - آفت برونى و آفت درونى - براى هر نظامى، براى هر تشكيلاتى و براى هر پديده‏اى وجود دارد. اسلام براى مقابله با هر دو آفت، علاج، معيّن كرده و جهاد را گذاشته است. جهاد، مخصوص دشمنان خارجى نيست. «جاهدالكفّارو المنافقين» منافق، خودش را در درون نظام قرار مى‏دهد. لذا با همه اينها بايد جهاد كرد. جهاد، براى دشمنى است كه مى‏خواهد از روى بى‏اعتقادى و دشمنى با نظام، به آن هجوم بياورد. همچنين، براى مقابله با آن تفكّك داخلى و از هم پاشيدگى درونى، تعاليم اخلاقى بسيار با ارزشى وجود دارد كه دنيا را به‏طور حقيقى به انسان مى‏شناساند و مى‏فهماند كه «اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب ولهووزينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد» تا آخر. يعنى اين زر و زيورها، اين جلوه‏ها و اين لذّتهاى دنيا اگرچه براى شما لازم است؛ اگرچه شما ناچاريد از آنها بهره ببريد؛ اگرچه زندگى شما وابسته به آنهاست و در اين شكّى هم نيست و بايد آنها را براى خودتان فراهم كنيد؛ اما بدانيد كه مطلق كردن اينها و چشم بسته به دنبال اين نيازها حركت كردن و هدفها را به فراموشى سپردن، بسيار خطرناك است.
اميرالمؤمنين عليه‏السّلام، شير ميدان نبرد با دشمن است و هنگامى كه سخن مى‏گويد آدم انتظار دارد نصف بيشتر سخنان او راجع به جهاد و جنگ و پهلوانى و قهرمانى باشد؛ اما وقتى در روايات و خطب نهج‏البلاغه او نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم اغلب سخنان و توصيه‏هاى آن حضرت راجع به زهد و تقوا و اخلاق و نفى و تحقير دنيا و گرامى شمردن ارزشهاى معنوى و والاى بشرى است. ماجراى امام حسين عليه‏السّلام، تلفيق اين دو بخش است. يعنى آن‏جايى‏كه هم جهاد با دشمن و هم جهاد با نفس، در اعلى‏ مرتبه آن تجلّى پيدا كرد، ماجراى عاشورا بود. يعنى خداى متعال مى‏داند كه اين حادثه پيش مى‏آيد و نمونه اعلايى بايد ارائه شود و آن نمونه اعلى‏، الگو قرار گيرد. مثل قهرمانهايى كه در كشورها، در يك رشته مطرح مى‏شوند، و فرد قهرمان، مشوّق ديگران در آن رشته از ورزش مى‏شود. البته، اين يك مثال كوچك براى تقريب به ذهن است. ماجراى عاشورا عبارت است از يك حركت عظيمِ مجاهدت‏آميز در هر دو جبهه. هم در جبهه مبارزه بادشمن خارجى و برونى؛ كه همان دستگاه خلافت فاسد و دنياطلبانِ چسبيده به اين دستگاه قدرت بودند و قدرتى را كه پيغمبر براى نجات انسانها استخدام كرده بود، آنها براى حركت در عكس مسير اسلام و نبىّ مكرّم اسلام صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم مى‏خواستند، و هم در جبهه درونى، كه آن روز جامعه به‏طور عموم به سمت همان فساد درونى حركت كرده بود.
اين نكته به نظر من مهمتر است: برهه‏اى از زمان گذشته بود. دوران سختيهاى اوليه كار طى شده بود. فتوحاتى انجام شده بود. غنايمى به دست آمده بود. دايره كشور وسيعتر شده بود. دشمنان خارجى، اين‏جا و آن‏جا سركوب شده بودند. غنايم فراوانى در داخل كشور به جريان افتاده بود. عدّه‏اى پولدار شده بودند و عدّه‏اى در طبقه اشراف قرار گرفته بودند. يعنى بعد از آن‏كه اسلام، اشرافيّت را قلع و قمع كرده بود، يك طبقه اشراف جديد در دنياى اسلام به وجود آمد. عناصرى با نام اسلام، با سمَتها و عناوين اسلامى - پسر فلان صحابى، پسر فلان يار پيغمبر، پسر فلان خويشاوند پيغمبر - در كارهاى نا شايست و نامناسب وارد شدند، كه بعضى از اينها، اسمهايشان در تاريخ ثبت است. كسانى پيدا شدند كه براى مهريه دخترانشان، به جاى آن مهرالسّنه چهارصدوهشتاد درهمى كه پيغمبراكرم صلى‏اللَّه عليه‏وآله‏وسلّم و اميرالمؤمنين عليه السّلام و مسلمانان صدراسلام مطرح مى كردند، يك ميليون دينار؛ يك ميليون مثقال طلاى خالص قرار دادند! چه كسانى؟ پسران صحابيهاى بزرگ، مثلاً مصعب‏بن‏زبير و از اين قبيل. وقتى مى‏گوييم فاسد شدن دستگاه از درون، يعنى اين. يعنى افرادى در جامعه پيدا شوند كه بتدريج بيمارى اخلاقى مسرى خود - دنيازدگى و شهوت‏زدگى - را كه متأسفانه مهلك هم هست، همين‏طور به جامعه منتقل كنند. در چنين وضعيتى، مگر كسى دل و جرأت يا حوصله پيدامى كردكه به سراغ مخالفت با دستگاه يزيدبن‏معاويه برود؟! مگر چنين چيزى اتّفاق مى‏افتاد؟ چه كسى به فكر اين بود كه با دستگاه ظلم و فساد آن‏روز يزيدى مبارزه كند؟ در چنين زمينه‏اى، قيام عظيم حسينى به‏وجود آمد، كه هم با دشمن مبارزه كرد و هم با روحيه راحت‏طلبىِ فسادپذيرِ روبه تباهىِ ميانِ مسلمانانِ عادّى و معمولى. اين مهم است. يعنى حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، كارى كرد كه وجدان مردم بيدار شد. لذا شما مى‏بينيد بعد از شهادت امام حسين عليه‏السّلام، قيامهاى اسلامى يكى پس از ديگرى به وجود آمد. البته سركوب شد؛ امّا مهم اين نيست كه حركتى از طرف دشمن سركوب شود. البته تلخ است؛ اما تلختر از آن، اين است كه يك جامعه به جايى برسد كه در مقابل دشمن، حالِ عكس‏العمل نشان دادن پيدا نكند. اين، خطرِ بزرگ است.
حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، كارى كرد كه در همه دورانهاى حكومت طواغيت، كسانى پيدا شدند و با اين‏كه از دوران صدراسلام دورتر بودند، اراده‏شان از دوران امام‏حسن‏مجتبى عليه‏السّلام، براى مبارزه با دستگاه ظلم و فساد بيشتر بود. همه هم سركوب شدند. از قضيه قيام مردم مدينه كه به «حَرّه» معروف است، شروع كنيد تا قضاياى بعدى و قضاياى توّابين و مختار، تا دوران بنى‏اميّه و بنى‏عبّاس، مرتّب در داخل ملتها قيام به‏وجود آمد. اين قيامها را چه كسى به‏وجود آورد؟ حسين‏بن‏على عليه‏السّلام. اگر امام حسين عليه‏السّلام قيام نمى‏كرد، آيا روحيه تنبلى و گريز از مسؤوليت تبديل به روحيه ظلم ستيزى و مسؤوليت‏پذيرى مى‏شد؟ چرا مى‏گوييم روحيه مسؤوليت‏پذيرى مرده بود؟ به دليل اين‏كه امام حسين عليه‏السلام، از مدينه كه مركز بزرگزادگانِ اسلام بود، به مكه رفت. فرزند عباس، فرزند زبير، فرزند عمر، فرزند خلفاى صدراسلام، همه اينها در مدينه جمع بودند و هيچ‏كس حاضر نشد در آن قيام خونين و تاريخى، به امام حسين عليه السلام كمك كند.
پس، تا قبل از شروع قيام امام حسين عليه‏السلام، خواص هم حاضر نبودند قدمى بردارند. اما بعد از قيام امام حسين عليه‏السلام، اين روحيه زنده شد. اين، آن درس بزرگى است كه در ماجراى عاشورا، در كنار درسهاى ديگر بايد بدانيم. عظمت اين ماجرا اين است. اين‏كه «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته»؛ اين‏كه از قبل از ولادت آن بزرگوار «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها»؛ حسين‏بن‏على عليه‏السلام را در اين عزاى بزرگ مورد توجّه قرار دادند و عزاى او را گرامى داشتند و به تعبير اين دعا يا زيارت، بر او گريه كردند، به اين خاطر است. لذا شما امروز وقتى نگاه مى‏كنيد، اسلام را زنده شده حسين‏بن‏على عليه‏السلام مى دانيد. او را پاسدارِ اسلام مى‏دانيد. تعبير «پاسدار» تعبير مناسبى است. پاسدارى، آن وقتى است كه دشمن وجود دارد. اين دو دشمن - دشمن خارجى، و آفت اضمحلال درونى - امروز هم وجود دارد و شما پاسداريد. مبادا گمان شود كه دشمن در خواب است! مبادا گمان شود كه دشمن از دشمنى منصرف است! چنين چيزى ممكن نيست.

بيانات در ديدار سپاه پاسداران ونيروى انتظامى، به مناسبت سوم شعبان‏ 1371/11/6


اساس دين با عاشورا پيوند خورده و به بركت عاشورا هم باقى مانده است. اگر فداكارىِ بزرگِ حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نمى‏بود - كه اين فداكارى، وجدان تاريخ را به كلّى متوجّه و بيدار كرد - در همان قرن اول يا نيمه قرن دوم هجرى، بساط اسلام به كلّى برچيده مى‏شد. قطعاً اين‏گونه است. اگر كسى اهلِ مراجعه به تاريخ باشد و حقايق تاريخى را ملاحظه كند، اين را تصديق خواهد كرد. چيزى كه وجدان جامعه اسلامى را در آن زمان برآشفت واسوه و الگويى براى بعديها شد، همين حادثه عجيبى بود كه تا آن روز در اسلام سابقه نداشت. البته، بعد از آن، نظاير بسيارى پيدا كرد؛ اما هيچ كدام از آن نسخه‏ها، مطابق اصل نبود. امّت اسلام، شهيدان زيادى داد. شهداى دستجمعى داد. اما هيچ كدام به‏پاى حادثه عاشورا نرسيد. حادثه عاشورا، در اوج قلّه فداكارى و شهادت باقى ماند و همچنان تا قيامت باقى خواهد ماند. «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه.» ما شيعيان، از اين حادثه، خيلى بهره برده‏ايم. البته غير شيعه هم، استفاده كرده‏اند. امروز، در كشور مصر، مسجد «رأس‏الحسين» - آن‏جا كه خيال مى‏كنند سر مقدّس آن بزرگوار مدفون است - محل تجمّع عواطف مردمِ محبِ‏ّ اهل بيتِ مصر است. ملت مصر، ملت خوبى است. كار به رژيم و دولت آن كشور نداريم. ملتْ محبِّ اهلِ بيت است. همه‏جاى دنيا، متأثر از اين واقعه‏اند؛ اما شيعه از اين واقعه يك استفاده فوق‏العاده كرده است. ما دين را به‏وسيله اين‏حادثه حفظ كرديم؛ احكام را براى مردم بيان كرديم؛ عواطف مردم را در خدمت دين و ايمان قرار داديم. «ما» كه مى‏گوييم يعنى طايفه روحانيون و مبلّغين، در طول چند قرن گذشته. آخرين بركت عظيم حادثه كربلا همين انقلاب شكوهمند ماست. اگر حادثه كربلا و اسوه‏گيرى از آن نبود، اين انقلاب پيروز نمى‏شد. امام بزرگوارمان كه در محرّم سال 57 فرمودند «ماهى كه خون بر شمشير پيروز است»، اين خط و اين درس را از محرّم دادند. سراغ جنگ هم كه برويد همين است.

در جمع طلّاب و روحانيان، در آستانه ماه محرّم 26/3/72

عبرتهای عاشورا

اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است: آن‏جا كه بزرگان مى‏ترسند، آن‏جا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مى‏دهد، آن‏جا كه همه احساس مى‏كنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانه‏اى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آن‏جاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مى‏شود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّه‏اى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكى‏يكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليه‏السّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند!
اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همان‏قدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مى‏رود؛ مردم به نام او شعار مى‏دهند و از او تمجيد مى‏كنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفته‏اند؛ مى‏داند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچ‏گونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مى‏ايستد و مبارزه مى‏كند و تن به قضاى الهى مى‏سپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مى‏شود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مى‏بخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.
سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام، مى‏دانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همين‏طور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مى‏شود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمى‏رسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اين‏طور نشد. هدف امام حسين عليه‏السّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همه‏جا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنى‏اميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پى‏درپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابى‏سفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابى‏سفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مى‏كرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آن‏طور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشه‏دار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اين‏كه اسلام اين‏طور، روزبه‏روز رشد كند راضى بودند؟ آنها مى‏خواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مى‏خواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مى‏بينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه كه آن‏طور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مى‏كنند كه گفته‏اند: «ما راه مبارزه را، از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ على‏الظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


عاشوراپيامها و درسهايى‏دارد. عاشورا درس مى‏دهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مى‏دهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مى‏دهد كه در ميدان نبرد حقّ و باطل، كوچك وبزرگ، زن ومرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيّت، با هم‏در يك صف قرار مى‏گيرند. درس مى‏دهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيب پذير است. (همچنان كه جبهه بنى‏اميه، به‏وسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.) درس مى‏دهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيزبيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بى‏بصيرتها فريب مى‏خورند. بى‏بصيرتهادرجبهه باطل قرار مى‏گيرند؛ بدون اين‏كه خود بدانند. همچنان كه در جبهه ابن‏زياد، كسانى بودند كه از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بى‏بصيرتها بودند.
اينها درسهاى عاشوراست. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلّت به عزّت برساند. همين درسها مى‏تواند جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


«عبرتهاى عاشورا» : عاشورا يك صحنه عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود رابا آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مى‏كند؛ چه چيزى براى او لازم است؟ اين را مى‏گويند «عبرت». شما اگر از جاده‏اى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شده‏اند، مى‏ايستيد و نگاه مى‏كنيد، براى اين‏كه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور حركتى و چگونه رانندگى‏اى، به اين وضعيت منتهى مى‏شود. اين هم‏نوع ديگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم.
اوّلين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را به خود متوجّه مى‏كند، اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلوات‏اللَّه و سلامه عليه، جامعه اسلامى به آن حدّى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليه‏السّلام، ناچار شد براى نجات جامعه اسلامى، چنين فداكارى‏اى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليه‏السّلام، يك وقت بعد از هزار سال از صدراسلام است؛ يك وقت درقلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند بااسلام است؛ اين يك حرفى است. اما حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، در مركزاسلام، در مدينه و مكه - مركز وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چاره‏اى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين فداكارى خونينِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت اين‏جاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعه اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را مى‏بست، به دست مسلمانها مى‏داد و آنها تا اقصى‏ نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام مى‏رفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مى‏كردند؛ آنها از مقابلشان مى‏گريختند و و لشكريان اسلام پيروزمندانه برمى‏گشتند؛ كه در اين خصوص مى‏توان به ماجراى «تبوك» اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پيغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آيات خدا را بر مردم مى‏خواند و مردم را موعظه مى‏كرد وآنها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى‏برد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آن‏قدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد برآنها حكومت مى‏كرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بن‏على عليه‏السّلام، ديد كه چاره‏اى جزاين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بى‏نظيراست. چه شد كه به چنين مرحله‏اى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجّه دقيق قرار دهيم.
ما امروز يك جامعه‏اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه‏اسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مى‏كرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطه بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود كه اميرالمؤمنين عليه‏السّلام در بازارهاى آن راه مى‏رفت؛ تازيانه بر دوش مى‏انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد؛ فرياد تلاوت قرآن در «آناءالليل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را، با اسارت مى‏گرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آن‏جا رسيدند؟ اگر بيمارى‏اى وجود دارد كه مى‏تواند جامعه‏اى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبراسلام و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بوده‏اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند، اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوارما، اگر خودرا شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلوات‏اللَّه و سلامه عليه محسوب مى‏كرد، سرِ فخر به آسمان مى‏سود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. اين جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت، اين‏جاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.
به‏نظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورى‏تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، آقازاده اوّلِ دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين، پسر على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مى‏نشست، سر بريده‏اش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را به اسارت گرفتند!
حرف دراين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مى‏كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مى‏كند. آن آيه اين است كه مى‏فرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دورشدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويّت؛ حساب معنويّت را از زندگى جدا كردن و توجّه و ذكر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توكّل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمع‏آورى ثروت، جمع‏آورى‏مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى وبزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه‏اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكراين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اين‏كه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيم شد.
نظام اسلامى، با ايمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و زنده نگه‏داشتنِ شعارها به وجود مى‏آيد و حفظ مى شود و پيش مى‏رود. شعارها را كم رنگ كردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بى‏اعتنايى قراردادن و همه چيز را با محاسبات مادّى مطرح كردن و فهميدن، جامعه رابه آن‏جا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد.
آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه اداره كشور، دستگاه زهد و تقوا وبى‏اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجه‏اش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى، شخصيّتى مثل على‏بن‏ابيطالب عليه‏السّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن على عليه‏السّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بى‏اعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهايى كه‏اين معيارها را دارند، در صحنه عمل مى‏آيند و سر رشته كارها رابه دست مى‏گيرند و جامعه، جامعه‏اسلامى مى‏شود. اما وقتى‏كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلب‏تراست، هر كس كه شهوترانتراست، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتراست، هر كس كه با صدق و راستى بيگانه‏تر است، بر سرِ كار مى‏آيد. آن وقت نتيجه اين مى‏شود كه امثال عمربن‏سعد و شمر و عبيداللَّه‏بن‏زياد به رياست مى‏رسند و كسى مثل حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، به مذبح مى‏رود، و در كربلا به شهادت مى‏رسد! اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليه‏السّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بى‏اعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم‏است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص اوّل كشور عراق شود. همه كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادّىِ جهانى بايستد و آنها را عوض كند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادّى برارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويّت در دنيا روبه افول و ضعف بوده است. پول‏پرستها و سرمايه‏دارها تلاش كرده‏اند كه معنويّت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادّى‏اى در دنيا چيده‏اند كه در رأسش قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بى‏اعتناتر به‏فضايل انسانى و نسبت به انسانها بيرحم‏تر مثل قدرت امريكاست. اين مى‏آيد در رأس و همين طور، مى‏آيند تا مراتبِ پايين‏تر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوباره اسلام؛ زنده‏كردن «انّ اكرمكم عنداللَّه اتقيكم». اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيبِ مادّىِ جهانى باشد، معلوم است كه شهوترانهاىِ فاسدِ رو سياه و گمراهى مثل محمّدرضا بايد در رأس كار باشند و انسانِ با فضيلتِ منوّرى مثل امام بايد در زندان يا درتبعيد باشد! در چنان وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ حاكم است و وقتى بى‏فضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى نور است، داراى عرفان است و داراى توجّه به خداست، جايش در زندانها يادر مقتل ومذبح يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى برسركارآمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى‏ بالاى كار آمد، زهد روى كار آمد، صفا و نورانيّت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سرِ كار مى‏آيد، يعنى اين خصلتها مى‏آيد؛ يعنى اين فضيلتها مى‏آيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مى‏شود. اگراين ارزشها را نگه داشتيد، نظام امامت باقى مى‏ماند. آن وقت امثال حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاة والسّلام، ديگربه مذبح برده نمى‏شوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را ازدست داديم چه؟ اگربه جاى توجّه به تكليف و وظيفه وآرمان الهى، به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را - كه هيچ چيزنمى‏خواهد جز اين‏كه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - درانزوا انداختيم و آن آدم‏پرروىِ افزون‏خواهِ پرتوقّعِ بى‏صفاىِ بى‏معنويّت را مسلّط كرديم چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصله بين رحلت نبىّ‏اكرم صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليه و شهادت جگرگوشه‏اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كه‏ممكن است دشمن بر ما تحميل كند، بايستيم.
پس، عبرت‏گيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند انقلاب گوشه‏گير شود. عدّه‏اى مسائل را اشتباه گرفته‏اند. امروز بحمداللَّه مسؤولين دلسوز و علاقه‏مند و رئيس‏جمهور انقلابى و مؤمن بر سرِ كارند، و كشور را مى‏خواهند بسازند. اما عدّه‏اى، سازندگى را با مادّيگرايى، اشتباه گرفته‏اند. سازندگى چيزى است، مادّيگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى برسند.
سالهاى سال، اين كشور را ويران كرده‏اند. بعد از انقلاب هم، به وسيله مهاجمين خارجى، هشت سال، همان كار را ادامه دادند. اين كشور، بايد ساخته شود. اين سازندگى، تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تاامروز، هنوز سه سال و اندى مى‏گذرد.زمان زيادى از پايان جنگ تا امروز نگذشته است. يك بمب در يك‏جا بيفتد، يك لحظه ويرانگرى است؛ اما ساختن همان ويرانه، چقدر طول مى‏كشد؟! فرض كنيد ساختمانى، خانه‏اى، عمارت دو، سه طبقه‏اى، دريك لحظه منفجر مى‏شود؛ اما دريك لحظه، ساخته نمى‏شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر شوخى است!؟ قبل از اين، خاندان منحوس پهلوى - كه لعنت خدا برآنها و بركارگزاران و دستيارانشان، و لعنت خدا بر خانواده قاجار و دستيارانشان‏باد - اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر دشمنان توانستند تحمّل كنند!؟ امروز اسناد همكارى امريكا با عراق در جنگ تحميلى عليه ما، در حال روشدن است. ما آن روز مى‏گفتيم؛ ما آن روز قاطعانه مى‏گفتيم كه شرق و غرب از عراق حمايت مى‏كنند. اما يك عدّه كوته فكرهاى داخلى، انكار مى‏كردند و مى‏گفتند به چه دليل؟ بفرماييد؛ اين هم دليل! امروز اسناد خود امريكاييها را امريكاييها رو مى‏كنند و معلوم مى‏شود كه دراين چند سال، چه كمكهاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با يكديگر همدست شدند؛ اين جنگ را به‏راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سالها ويرانگرىِ حكّام فاسد پهلوى و قاجار وبعد از چند سال ويرانگرىِ جنگ، اكنون دولت جمهورى اسلامى، به كمك مردم و كارگزاران و متخصّصين و كاردانهايش، مى‏خواهد اين كشور را بسازد. اين، كارِ يك روز و دو روز نيست؛ كار يك سال و دو سال هم نيست. اين همه مراكز مادىّ از بين‏رفته،اين همه امكان اشتغال نابود شده...! اينها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى برگردد. اين را مى‏گويند «سازندگى». اين، يك مجاهدت است، يك جهاد فى سبيل‏اللَّه است. هر كس كه در اين مجاهدت شركت كند، جهاد كرده است. كسى كه در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى - كه يك واجب بزرگ است - گامى برداشته، خيلى با ارزش است. اما آن طرف قضيه، مادّيگرى است، مادّه‏پرستى است، دنياطلبى است. آن، يك حرفِ ديگر است.
سازندگى، كارى بود كه على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السّلام داشت؛ كه حتّى شايد در دوران خلافت هم - كه حالا من اين را ترديد دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعى است - با دست خود نخلستان آباد مى‏كرد؛ زمين احيا مى‏كرد؛ درخت مى‏كاشت؛ چاه مى‏كند و آبيارى مى‏كرد. اين، سازندگى است! دنياطلبى و مادّى‏طلبى، كارى است كه عبيداللَّه زياد و يزيد مى‏كردند. آنها چه وقت چيزى را به وجود مى‏آوردند و مى‏ساختند؟! آنها فانى مى‏كردند؛ آنها مى‏خوردند؛ آنها تجمّلات را زياد مى‏كردند. اين دو را با هم اشتباه نبايد كرد. امروز عدّه‏اى به اسم سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و مادّه‏پرستى مى‏كنند. اين سازندگى است؟! آنچه كه جامعه ما را فاسد مى‏كند، غرق‏شدن در شهوات است؛ از دست‏دادن روح تقوا و فداكارى است؛ يعنى همان روحيه‏اى كه در بسيجيهاست. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند.
دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط - فرهنگ فساد و فحشا - سعى مى‏كند جوانهاى ما را از مابگيرد. كارى كه دشمن از لحاظ فرهنگى مى‏كند، يك "تهاجم‏فرهنگى" بلكه بايد گفت يك «شبيخون فرهنگى» يك «غارت فرهنگى» و يك «قتل عام فرهنگى» است. امروز دشمن اين كار را با ما مى‏كند. چه‏كسى مى‏تواند ازاين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا نبسته، دل به منافع شخصى نبسته و مى‏تواند بايستد و از فضيلتها دفاع كند. كسى كه خودش آلوده و گرفتاراست كه نمى‏تواند از فضيلتها دفاع كند! اين جوان بااخلاص مى‏تواند دفاع كند. اين جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضايل و ارزشهاى‏اسلامى مى‏تواند دفاع كند.لذا، چندى پيش گفتم: «همه امربه معروف و نهى از منكر كنند.» الآن هم عرض مى‏كنم: نهى از منكر كنيد. اين، واجب است.اين، مسؤوليت شرعى شماست. امروز مسؤوليت انقلابى و سياسى شما هم هست.
به من نامه مى‏نويسند؛ بعضى هم تلفن مى‏كنند و مى‏گويند: «مانهى از منكر مى‏كنيم. اما مأمورين رسمى، طرف ما را نمى‏گيرند. طرف مقابل را مى‏گيرند!» من عرض مى‏كنم كه مأمورين رسمى - چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى - حق ندارند از مجرم دفاع كنند. بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. همه دستگاه حكومت مابايد ازآمربه معروف وناهى از منكر دفاع كند.اين، وظيفه است.اگر كسى نماز بخواند و كس ديگرى به نمازگزار حمله كند، دستگاههاى ما از كداميك بايد دفاع كنند؟ از نمازگزار يااز آن كسى كه سجّاده رااز زير پاى نمازگزار مى‏كشد؟ امر به معروف و نهى از منكر نيز همين‏طور است. امر به معروف هم مثل يعنى امر به معروف ونهى از منكر، در مقياس وسيع و عمومى خود، حتى از جهاد بالاتراست؛ چون پايه دين رامحكم مى‏كند. اساس جهاد راامربه معروف ونهى‏ازمنكراستوار مى‏كند. مگر مأمورين و مسؤولين ما مى‏توانند آمربه معروف وناهى از منكر را باديگران مساوى قرار دهند؛ چه رسد به اين‏كه نقطه مقابل‏او را تأييد كنند!؟ البته جوان حزب‏اللّهى هم بايد باهوش باشد. بايد چشمهايش رابازكند و نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به‏نام امربه معروف ونهى‏ازمنكر، فسادى ايجاد نمايد كه چهره حزب‏اللَّه را خراب كند. بايد مواظب باشيد. اين، به عهده خودتان است. من يقين دارم - و تجربه‏هاى اين چندسال هم نشان داده - تانيروهاى مؤمن وحزب‏الّلهى براى انجامِ كارى به ميدان مى‏آيند، يك عدّه عناصر بدلى و دروغين، با نام اينها در گوشه‏اى فسادى ايجاد مى‏كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب‏الّلهى و مردمى چركين كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى‏ازمنكر، مثل مسأله نمازاست. يادگرفتنى است. بايد برويد ياد بگيريد. مسأله دارد كه كجا و چگونه بايد امر به معروف ونهى‏از منكر كرد؟ البته من عرض مى‏كنم - قبلاً هم گفته‏ام - در جامعه‏اسلامى، تكليف عامه مردم، امربه معروف ونهى‏از منكر با لسان است؛ با زبان. اگر كار به برخورد بكشد، آن ديگر تكليف مسؤولين است. آنها بايد وارد شوند. اما امر به معروف و نهى از منكر زبانى، مهمتر است. عاملى كه جامعه رااصلاح مى‏كند، همين نهى از منكر زبانى است. به آن آدم بدكار، به آن آدم خلافكار، به آن آدمى كه اشاعه فحشا مى‏كند، به آن آدمى كه مى‏خواهد قبح گناه را از جامعه ببرد، مردم بايد بگويند. ده‏نفر، صدنفر، هزارنفر! افكارعمومى روى وجود و ذهن او بايد سنگينى كند. اين، شكننده‏ترين چيزهاست. همين نيروهاى مؤمن و بسيجى و حزب‏الّلهى؛ يعنى همين عامه مردم مؤمن؛ يعنى همين اكثريّت عظيم كشور عزيز ما؛ همينهايى كه جنگ را اداره كردند؛ همينهايى كه از اوّل انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند، در اين مورد مهمترين نقش را مى‏توانند داشته باشند. همين نيروهاى مردمى، كه اگر نبودند - اين بسيج اگر نبود، اين نيروى عظيم حزب اللَّه اگر نبود - در جنگ هم شكست مى‏خورديم؛ در مقابل دشمنان گوناگون هم دراين چندسال شكست مى‏خورديم و آسيب‏پذير بوديم. كارخانه ما را مى‏خواستند به تعطيلى بكشانند؛ نيروى حزب‏الّلهى از داخل كارخانه مى‏زد به سينه‏شان. مزرعه ما را در اوايل انقلاب مى‏خواستند آتش بزنند؛ نيروى حزب‏الّلهى از همان وسط بيابانها و روستاها و مزارع، مى‏زد توى دهانشان. خيابانها را مى‏خواستند به اغتشاش بكشند؛ نيروى حزب‏الّلهى مى‏آمد سينه سپرمى‏كرد و در مقابلشان مى‏ايستاد. جنگ هم كه معلوم است! اين، آن نيروى اصلى كشوراست. نظام اسلامى متّكى به اين نيروست. اگر مردم؛ يعنى همين نيروهاى‏مؤمن و حزب‏اللّهى، با نظام باشند، با دولت باشند - كه هستند بحمداللَّه - اگراين نيروى عظيم و اين نيروى بزرگ شكست ناپذير مردمى در كنار مسؤولين و پشت سر مسؤولين باشد - كه بحمداللَّه هست هيچ قدرتى نمى‏تواند با جمهورى‏اسلامى مقابله كند.
دشمنان ما، ازاين مى‏ترسند. در تبليغات جهانى، بلندگوهاى امريكايى و صهيونيستى، الان مدتى است كه جمهورى اسلامى‏ايران رابه نظاميگرى وافزايش سلاح متّهم مى‏كنند! مى‏گويند: «ايران سلاحهاى كشتار جمعى دارد! اينها سلاحهاى اتمى درست مى‏كنند! از فلان جا كلاهك اتمى آورده‏اند!» حرفهايى كه هرعاقلى در دنيا، اگر تأمّل كند، مى‏فهمد دروغ است.بمب‏اتم چيزى است كه بشودبى سرو صدا از يك كشور به كشورى منتقلش كرد؟! مى‏فهمند دروغ است؛ مى‏دانند دروغ است؛ شايعه درست مى‏كنند. براى اين‏كه از نظام‏اسلامى چهره‏اى بسازند كه گويى با صلح و استقرار صلح در دنيا مخالف است. يكى از تلاشهاى خباثت آميز امريكا و صهيونيستها عليه جمهورى‏اسلامى، اين است. من مى‏گويم: شما اشتباه كرده‏ايد. شما اشتباه كرده‏ايد كه خيال كرده‏ايد قدرت جمهورى‏اسلامى دراين‏است كه در داخل، بمب اتمى فراهم كند يابسازد. اينهانيست. اگر اين بود كه جمهورى‏اسلامى حالا بخواهد مثلاً يك بمب اتمى درست كند، صدهايش راكشورهاى‏بزرگ دارند. اگركسى بابمب اتم مى‏توانست بر كسى پيروز شود، امريكا و شوروى سابق وبقيه قدرتهاى خبيث دنيا، تا به حال صد بار جمهورى‏اسلامى رااز بين برده بودند. چيزى كه به يك نظام قدرت مى‏دهد، بمب‏اتم نيست. قدرت نظام‏اسلامى - كه امريكا و شوروى سابق و بقيه قدرتهاى ريز و درشت عالم تا امروزنتوانسته‏اند ونخواهند توانست با آن مقابله كنند - قدرت ايمان نيروهاى حزب‏اللَّه است.
جمهورى‏اسلامى بايد اين نيرو را حفظ كند.اين قدرت عظيم رابايد حفظ كند.شما جوانها بايد دائم در صحنه باشيد. بايد دائم نشان دهيد كه جمهورى‏اسلامى آسيب‏ناپذيراست. نيروى‏مؤمنِ بسيج و نيروهاى حزب‏الّلهى در سرتاسركشور و آحاد مؤمن دراين كشور، بايد كارى كنند كه اميد امريكا و صهيونيستها وبقيه قدرتهاى دشمن از جمهورى‏اسلامى به كلّى قطع شود.

در ديدار فرماندهان و دسته‏هاى عاشوراى‏ نيروهاى مقاومت بسيج ، در سالروز شهادت امام سجّاد(ع)22/4/1371


من، يك وقت درباره عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مى‏آموزيم؛ عبرتهايى نيز مى‏گيريم. «درسها» به ما مى‏گويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مى‏گويند كه چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه واقعه‏اى ممكن است اتّفاق بيفتد.
عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه اسلامى؛ آن هم جامعه‏اى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بى‏انتها و بى‏مثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصله‏اى، حكومت على بن ابى‏طالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفته‏اند؛ چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مى‏رسانند؟!
چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعه‏اى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى نام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مى‏گرفت، با او روى منبر مى‏رفت و براى مردم صحبت مى‏كرد. او پسرى بود كه پيامبر درباره‏اش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطه بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مى‏درخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقه مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه مردانش و حتّى بچه ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.

در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى‏و نيروى انتظامى
و جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى‏ به مناسبت روز پاسدار 5/10/74

درسهای عاشورا

درسى كه اربعین به ما مى‏دهد، این است كه باید یاد حقیقت و خاطره‏ى شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداشت. شما ببینید از اول انقلاب تا امروز، تبلیغات علیه انقلاب و امام و اسلام و این ملت، چه قدر پرحجم بوده است. چه تبلیغات و طوفانى كه علیه جنگ به راه نیفتاد جنگى كه دفاع و حراست از اسلام و میهن و حیثیت و شرف مردم بود. ببینید دشمنان علیه شهداى عزیزى كه جانشان - یعنى بزرگترین سرمایه‏شان - را برداشتند و رفتند در راه خدا نثار نمودند، چه كردند و مستقیم و غیرمستقیم، با رادیوها و روزنامه‏ها و مجله‏ها و كتابهایى كه منتشر مى‏كردند، در ذهن آدمهاى ساده‏لوح در همه جاى دنیا، چه تلقینى توانستند بكنند.
حتّى افراد معدودى از آدمهاى ساده‏دل و جاهل و نیز انسانهاى موجّه و غیر موجّهى در كشور خودمان هم، در آن فضاى ملتهب جنگ، گاهى حرفهایى مى‏زدند كه ناشى از ندانستن و عدم احاطه به حقایق بود. همین چیزها بود كه امام عزیز را برمى‏آشفت و وادار مى‏كرد كه با آن فریاد ملكوتى، حقایق را با صراحت بیان كند.
اگر در مقابل این تبلیغات، تبلیغات حق نبود و نباشد و اگر آگاهى ملت ایران و گویندگان و نویسندگان و هنرمندان، در خدمت حقیقتى كه در این كشور وجود دارد، قرار نگیرد، دشمن در میدان تبلیغات غالب خواهد شد. میدان تبلیغات، میدان بسیار عظیم و خطرناكى است. البته، اكثریت قاطع ملت و آحاد مردم ما، به بركت آگاهىِ ناشى از انقلاب، در مقابل تبلیغات دشمن بیمه هستند و مصونیت پیدا كرده‏اند. از بس دشمن دروغ گفت و چیزهایى را كه در مقابل چشم مردم بود، به عكس و واژگون نشان داد و منعكس كرد، اطمینان مردم ما نسبت به گفته‏ها و بافته‏ها و یاوه‏گوییهاى تبلیغات جهانى، بكلى سلب شده است.
دستگاه ظالم جبار یزیدى با تبلیغات خود، حسین‏بن‏على(ع) را محكوم مى‏ساخت و وانمود مى‏كرد كه حسین‏بن‏على(ع) كسى بود كه بر ضد دستگاه عدل و حكومت اسلامى و براى دنیا قیام كرده است!! بعضى هم، این تبلیغات دروغ را باور مى‏كردند. بعد هم كه حسین‏بن‏على(علیه‏السّلام)، با آن وضع عجیب و با آن شكل فجیع، به وسیله‏ى دژخیمان در صحراى كربلا به شهادت رسید، آن را یك غلبه و فتح وانمود مى‏كردند! اما تبلیغات صحیح دستگاه امامت، تمام این بافته‏ها را عوض كرد.

سخنرانى در دیدار با اقشار مختلف مردم 29/6/1368


شما برادران و خواهران عزیز و همه ملت بزرگ ایران باید بدانید كه كربلا الگوى همیشگى ماست. كربلا مثالى است براى این‏كه در مقابل عظمت دشمن، انسان نباید دچار تردید شود. این، یك الگوى امتحان شده‏است. درست است كه در روزگار صدر اسلام، حسین بن على علیه‏السّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسید؛ اما معنایش این نیست كه هركس راه حسین علیه السّلام را مى‏رود و همه كسانى كه در راه مبارزه‏اند، باید به شهادت برسند؛ نه. ملت ایران، بحمداللَّه امروز راه حسین علیه السّلام را آزمایش كرده است و با سر بلندى و عظمت، در میان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد. آنچه كه شما پیش از پیروزى انقلاب انجام دادید و رفتید، راه حسین علیه السّلام؛ یعنى نترسیدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نیز همین‏طور بود. ملت ما مى‏فهمید كه در مقابل او، دنیاى شرق و غرب و همه استكبار ایستاده است؛ اما نترسید. البته ما شهداى گرانقدرى داریم. عزیزانى را از دست دادیم. عزیزانى از ما، سلامتى‏شان را از دست دادند و جانباز شدند. عزیزانى، چند سال را در زندانها گذراندند. عدّه‏اى هنوز هم در زندان بعثیها هستند. اما ملت با این فداكاریها به اوج عزّت و عظمت رسیده است؛ اسلام عزیز شده است؛ پرچم اسلام بر افراشته شده است. این، به بركت آن ایستادگى است.

در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371


در ایام محرّم و صفر، ملت عزیز ما باید روح حماسه را، روح عاشورایى را، روح نترسیدن از دشمن را، روح توكّل به خدا را، روح مجاهدت فداكارانه در راه خدا را، در خودشان تقویت كنند و از امام حسین علیه‏السّلام مدد بگیرند. مجالس عزادارى براى این است كه دلهاى مارا با حسین‏بن‏على، علیه السّلام و اهداف آن بزرگوار نزدیك و آشنا كند. یك عدّه كج فهم نگویند كه «امام حسین علیه السّلام شكست خورد.» یك عده كج فهم نگویند كه «راه امام حسین علیه السّلام معنایش این است كه همه ملت ایران كشته شوند.» كدام انسان نادانى، چنین حرفى را ممكن است بزند؟! یك ملت از حسین‏بن‏على علیه‏السّلام باید درس بگیرد. یعنى از دشمن نترسد؛ به خود متّكى باشد؛ به خداى خود توكّل كند؛ بداند كه اگر دشمن با شوكت است، این شوكت، ناپایدار است. بداند اگر جبهه دشمن، به ظاهر گسترده و قوى است، اما توان واقعى‏اش كم است. مگر نمى‏بینید كه نزدیك چهارده سال است كه دشمنان خواسته‏اند جمهورى اسلامى را از بین ببرند و نتوانسته‏اند! این چیست جز ضعف آنها و قدرت ما؟ ما قوى هستیم. ما به بركت اسلام، قدرت داریم. ما به خداى بزرگ متوكّل و متّكى هستیم. یعنى نیروى الهى را با خودمان داریم. دنیا در مقابل چنین نیرویى نمى‏تواند بایستد.

در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371


این نكته مهم ، یكى از این درسهااست كه حسین بن على علیه‏الصّلاةوالسّلام، در یك فصل بسیار حسّاس تاریخ اسلام، وظیفه اصلى را از وظایف گوناگون و داراى مراتب مختلف اهمیت، تشخیص داد و این وظیفه را به انجام رساند. او در شناخت چیزى كه آن روز دنیاى اسلام به آن احتیاج داشت، دچار توهّم و اشتباه نشد. در حالى كه این، یكى از نقاط آسیب‏پذیر در زندگى مسلمین، در دورانهاى مختلف است؛ یعنى این‏كه، آحاد ملت و راهنمایان آنها و برجستگان دنیاى اسلام، در برهه‏اى از زمان، وظیفه اصلى را اشتباه كنند. ندانند چه چیز اصلى‏است و باید به آن پرداخت و باید كارهاى دیگر را - اگر لازم شد - فداى آن كرد؛ و چه چیز فرعى و درجه دوم است و هر حركت و كارى را به قدر خودِ آن باید اهمیّت داد و برایش تلاش كرد.
درهمان زمانِ حركت اباعبداللَّه علیه‏السّلام، كسانى بودند كه اگر با آنها در باب این قضیه صحبت مى‏شد كه «اكنون وقت قیام است» و مى‏فهمیدند كه این كار، به دنبال خود مشكلات و دردسرهایى دارد، به تكالیف درجه دو مى‏چسبیدند؛ كما این‏كه دیدیم، عدّه‏اى همین كار را كردند. در میان آنهایى كه با امام حسین علیه‏السّلام، حركت نكردند و نرفتند، آدمهاى مؤمن و متعهّد وجود داشت. این‏طور نبود كه همه، اهل دنیا باشند. آن روز در بین سران و برگزیدگان دنیاى اسلام، آدمهاى مؤمن و كسانى كه مى‏خواستند طبق وظیفه عمل كنند، بودند؛ امّا تكلیف را نمى‏فهمیدند؛ وضعیت زمان را تشخیص نمى‏دادند؛ دشمن اصلى را نمى‏شناختند و كار اصلى و محورى را با كارهاى درجه دو و درجه سه، اشتباه مى‏كردند. این، یكى از ابتلائات بزرگ دنیاى اسلام بوده است. امروز هم ممكن است ما دچار آن شویم، و آنچه را كه مهم است، با چیز كم اهمیّت‏تر اشتباه كنیم. باید وظیفه اساسى را كه قوام و حیات جامعه به آن است، پیدا كرد.
روزى در همین كشور ما، مبارزات ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى و ضدّ دستگاه كفر و طاغوت، مطرح بود؛ اما بعضى، این تكلیف را تشخیص نمى‏دادند و به كارهاى دیگر چسبیده بودند. احیاناً اگر كسى تدریسى داشت، اگر تألیفى داشت، اگر یك حوزه كوچك تبلیغى داشت، اگر هدایت جمع محدودى از مردم در كارهاى دینى برعهده او بود، فكر مى‏كرد اگر به آن مبارزه بپردازد، آن كارها معطل خواهد ماند! مبارزه به آن عظمت و به آن اهمیت را ترك مى‏كرد، براى این‏كه از این كارها باز نماند! یعنى اشتباه در شناختنِ آنچه لازم بود، آنچه مهم بود و آنچه اهمّ بود.
حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، در بیانات خود فهماند كه براى دنیاى اسلام در چنین شرایطى، مبارزه با اصل قدرت طاغوتى و اقدام براى نجات انسانها از سلطه شیطانى و اهریمنى این قدرت، واجبترین كارهاست. بدیهى است كه حسین بن على علیه‏السّلام، اگر در مدینه مى‏ماند و احكام الهى را در میان مردم تبلیغ و معارف اهل بیت رابیان مى‏كرد، عدّه‏اى را پرورش مى‏داد. اما وقتى براى انجام كارى به سمت عراق حركت مى‏كرد، از همه این كارها باز مى‏ماند: نماز مردم را نمى‏توانست به آنها تعلیم دهد؛ احادیث پیغمبر را نمى‏توانست به مردم بگوید؛ حوزه درس و بیان معارف او تعطیل مى‏شد و از كمك به ایتام و مستمندان و فقرایى كه در مدینه بودند، مى‏ماند. اینها هر كدام وظیفه‏اى بود كه آن حضرت انجام مى‏داد. اما همه این وظایف را، فداى وظیفه مهمتر كرد. حتّى آنچنان كه در زبان همه مبلّغین و گویندگان هست، زمان حجّ بیت‏اللَّه و در هنگامى كه مردم براى حج مى‏رفتند، این، فداى آن تكلیف بالاتر شد.
آن تكلیف چیست؟ همان‏طور كه فرمود، مبارزه با دستگاهى كه منشأ فساد بود: «اُریدُ اَن اَمُرَ بالْمَعْروف وَاَنْهى‏ عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسیرَ بِسیرة جَدّى.» یا آن‏چنان كه در خطبه دیگرى در بین راه فرمود: «اَیهاالنّاس! اِنَّ رَسول‏اللَّه، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، قال مَنْ رأى‏ سُلطاناً جائراً مُسْتَحِلّاً لِحُرَمِ اللَّه، ناكِثاً لِعَهْداللَّه [تا آخر] فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ و َلا قَولٍ كانَ حَقاً عَلَى‏اللَّه اَنْ یَدخل یُدْخِلَهُ مُدْخِلَه.» یعنى اغاره یا تغییر، نسبت به سلطان ظلم و جور؛ قدرتى‏كه فساد مى‏پراكند و دستگاهى كه انسانها را به‏سمت نابودى و فناى مادّى و معنوى مى‏كشاند. این، دلیل حركت حسین بن على علیه‏السّلام است كه البته این را، مصداق امر به معروف و نهى از منكر هم دانسته‏اند؛ كه در باب گرایش به تكلیف امر به معروف و نهى از منكر، به این نكات هم باید توجّه شود. لذاست كه براى تكلیف اهمّ، حركت مى‏كند و تكالیف دیگر را - ولو مهم - فداى این تكلیف اهمّ مى‏كند. تشخیص مى‏دهد كه امروز، كار واجب چیست؟ هر زمانى، یك حركت براى جامعه اسلامى متعیّن است. یك دشمن و یك جبهه خصم، جهان اسلام و مسلمین را تهدید مى‏كند. آن را باید شناخت. اگر در شناخت دشمن اشتباه كردیم، در جهتى كه از آن جهت، اسلام و مسلمین خسارت مى‏بینند و به آنها حمله مى‏شود، دچار اشتباه شده‏ایم. خسارتى كه پیدا خواهد شد، جبران‏ناپذیر است. فرصتهاى بزرگ از دست مى‏رود.

در دیدار علما و روحانیان 7/5/1371‏