اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است: آن‏جا كه بزرگان مى‏ترسند، آن‏جا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مى‏دهد، آن‏جا كه همه احساس مى‏كنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانه‏اى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آن‏جاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مى‏شود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّه‏اى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكى‏يكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليه‏السّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند!
اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همان‏قدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مى‏رود؛ مردم به نام او شعار مى‏دهند و از او تمجيد مى‏كنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفته‏اند؛ مى‏داند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچ‏گونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مى‏ايستد و مبارزه مى‏كند و تن به قضاى الهى مى‏سپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مى‏شود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مى‏بخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.
سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام، مى‏دانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همين‏طور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مى‏شود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمى‏رسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اين‏طور نشد. هدف امام حسين عليه‏السّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همه‏جا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنى‏اميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پى‏درپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابى‏سفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابى‏سفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مى‏كرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آن‏طور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشه‏دار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اين‏كه اسلام اين‏طور، روزبه‏روز رشد كند راضى بودند؟ آنها مى‏خواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مى‏خواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مى‏بينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه كه آن‏طور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مى‏كنند كه گفته‏اند: «ما راه مبارزه را، از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ على‏الظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


عاشوراپيامها و درسهايى‏دارد. عاشورا درس مى‏دهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مى‏دهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مى‏دهد كه در ميدان نبرد حقّ و باطل، كوچك وبزرگ، زن ومرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيّت، با هم‏در يك صف قرار مى‏گيرند. درس مى‏دهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيب پذير است. (همچنان كه جبهه بنى‏اميه، به‏وسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.) درس مى‏دهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيزبيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بى‏بصيرتها فريب مى‏خورند. بى‏بصيرتهادرجبهه باطل قرار مى‏گيرند؛ بدون اين‏كه خود بدانند. همچنان كه در جبهه ابن‏زياد، كسانى بودند كه از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بى‏بصيرتها بودند.
اينها درسهاى عاشوراست. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلّت به عزّت برساند. همين درسها مى‏تواند جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


«عبرتهاى عاشورا» : عاشورا يك صحنه عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود رابا آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مى‏كند؛ چه چيزى براى او لازم است؟ اين را مى‏گويند «عبرت». شما اگر از جاده‏اى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شده‏اند، مى‏ايستيد و نگاه مى‏كنيد، براى اين‏كه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور حركتى و چگونه رانندگى‏اى، به اين وضعيت منتهى مى‏شود. اين هم‏نوع ديگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم.
اوّلين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را به خود متوجّه مى‏كند، اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلوات‏اللَّه و سلامه عليه، جامعه اسلامى به آن حدّى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليه‏السّلام، ناچار شد براى نجات جامعه اسلامى، چنين فداكارى‏اى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليه‏السّلام، يك وقت بعد از هزار سال از صدراسلام است؛ يك وقت درقلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند بااسلام است؛ اين يك حرفى است. اما حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، در مركزاسلام، در مدينه و مكه - مركز وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چاره‏اى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين فداكارى خونينِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت اين‏جاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعه اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را مى‏بست، به دست مسلمانها مى‏داد و آنها تا اقصى‏ نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام مى‏رفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مى‏كردند؛ آنها از مقابلشان مى‏گريختند و و لشكريان اسلام پيروزمندانه برمى‏گشتند؛ كه در اين خصوص مى‏توان به ماجراى «تبوك» اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پيغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آيات خدا را بر مردم مى‏خواند و مردم را موعظه مى‏كرد وآنها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى‏برد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آن‏قدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد برآنها حكومت مى‏كرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بن‏على عليه‏السّلام، ديد كه چاره‏اى جزاين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بى‏نظيراست. چه شد كه به چنين مرحله‏اى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجّه دقيق قرار دهيم.
ما امروز يك جامعه‏اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه‏اسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مى‏كرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطه بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود كه اميرالمؤمنين عليه‏السّلام در بازارهاى آن راه مى‏رفت؛ تازيانه بر دوش مى‏انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد؛ فرياد تلاوت قرآن در «آناءالليل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را، با اسارت مى‏گرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آن‏جا رسيدند؟ اگر بيمارى‏اى وجود دارد كه مى‏تواند جامعه‏اى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبراسلام و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بوده‏اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند، اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوارما، اگر خودرا شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلوات‏اللَّه و سلامه عليه محسوب مى‏كرد، سرِ فخر به آسمان مى‏سود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. اين جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت، اين‏جاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.
به‏نظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورى‏تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، آقازاده اوّلِ دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين، پسر على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مى‏نشست، سر بريده‏اش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را به اسارت گرفتند!
حرف دراين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مى‏كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مى‏كند. آن آيه اين است كه مى‏فرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دورشدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويّت؛ حساب معنويّت را از زندگى جدا كردن و توجّه و ذكر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توكّل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمع‏آورى ثروت، جمع‏آورى‏مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى وبزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه‏اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكراين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اين‏كه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيم شد.
نظام اسلامى، با ايمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و زنده نگه‏داشتنِ شعارها به وجود مى‏آيد و حفظ مى شود و پيش مى‏رود. شعارها را كم رنگ كردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بى‏اعتنايى قراردادن و همه چيز را با محاسبات مادّى مطرح كردن و فهميدن، جامعه رابه آن‏جا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد.
آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه اداره كشور، دستگاه زهد و تقوا وبى‏اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجه‏اش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى، شخصيّتى مثل على‏بن‏ابيطالب عليه‏السّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن على عليه‏السّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بى‏اعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهايى كه‏اين معيارها را دارند، در صحنه عمل مى‏آيند و سر رشته كارها رابه دست مى‏گيرند و جامعه، جامعه‏اسلامى مى‏شود. اما وقتى‏كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلب‏تراست، هر كس كه شهوترانتراست، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتراست، هر كس كه با صدق و راستى بيگانه‏تر است، بر سرِ كار مى‏آيد. آن وقت نتيجه اين مى‏شود كه امثال عمربن‏سعد و شمر و عبيداللَّه‏بن‏زياد به رياست مى‏رسند و كسى مثل حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، به مذبح مى‏رود، و در كربلا به شهادت مى‏رسد! اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليه‏السّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بى‏اعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم‏است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص اوّل كشور عراق شود. همه كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادّىِ جهانى بايستد و آنها را عوض كند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادّى برارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويّت در دنيا روبه افول و ضعف بوده است. پول‏پرستها و سرمايه‏دارها تلاش كرده‏اند كه معنويّت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادّى‏اى در دنيا چيده‏اند كه در رأسش قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بى‏اعتناتر به‏فضايل انسانى و نسبت به انسانها بيرحم‏تر مثل قدرت امريكاست. اين مى‏آيد در رأس و همين طور، مى‏آيند تا مراتبِ پايين‏تر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوباره اسلام؛ زنده‏كردن «انّ اكرمكم عنداللَّه اتقيكم». اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيبِ مادّىِ جهانى باشد، معلوم است كه شهوترانهاىِ فاسدِ رو سياه و گمراهى مثل محمّدرضا بايد در رأس كار باشند و انسانِ با فضيلتِ منوّرى مثل امام بايد در زندان يا درتبعيد باشد! در چنان وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ حاكم است و وقتى بى‏فضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى نور است، داراى عرفان است و داراى توجّه به خداست، جايش در زندانها يادر مقتل ومذبح يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى برسركارآمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى‏ بالاى كار آمد، زهد روى كار آمد، صفا و نورانيّت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سرِ كار مى‏آيد، يعنى اين خصلتها مى‏آيد؛ يعنى اين فضيلتها مى‏آيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مى‏شود. اگراين ارزشها را نگه داشتيد، نظام امامت باقى مى‏ماند. آن وقت امثال حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاة والسّلام، ديگربه مذبح برده نمى‏شوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را ازدست داديم چه؟ اگربه جاى توجّه به تكليف و وظيفه وآرمان الهى، به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را - كه هيچ چيزنمى‏خواهد جز اين‏كه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - درانزوا انداختيم و آن آدم‏پرروىِ افزون‏خواهِ پرتوقّعِ بى‏صفاىِ بى‏معنويّت را مسلّط كرديم چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصله بين رحلت نبىّ‏اكرم صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليه و شهادت جگرگوشه‏اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كه‏ممكن است دشمن بر ما تحميل كند، بايستيم.
پس، عبرت‏گيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند انقلاب گوشه‏گير شود. عدّه‏اى مسائل را اشتباه گرفته‏اند. امروز بحمداللَّه مسؤولين دلسوز و علاقه‏مند و رئيس‏جمهور انقلابى و مؤمن بر سرِ كارند، و كشور را مى‏خواهند بسازند. اما عدّه‏اى، سازندگى را با مادّيگرايى، اشتباه گرفته‏اند. سازندگى چيزى است، مادّيگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى برسند.
سالهاى سال، اين كشور را ويران كرده‏اند. بعد از انقلاب هم، به وسيله مهاجمين خارجى، هشت سال، همان كار را ادامه دادند. اين كشور، بايد ساخته شود. اين سازندگى، تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تاامروز، هنوز سه سال و اندى مى‏گذرد.زمان زيادى از پايان جنگ تا امروز نگذشته است. يك بمب در يك‏جا بيفتد، يك لحظه ويرانگرى است؛ اما ساختن همان ويرانه، چقدر طول مى‏كشد؟! فرض كنيد ساختمانى، خانه‏اى، عمارت دو، سه طبقه‏اى، دريك لحظه منفجر مى‏شود؛ اما دريك لحظه، ساخته نمى‏شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر شوخى است!؟ قبل از اين، خاندان منحوس پهلوى - كه لعنت خدا برآنها و بركارگزاران و دستيارانشان، و لعنت خدا بر خانواده قاجار و دستيارانشان‏باد - اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر دشمنان توانستند تحمّل كنند!؟ امروز اسناد همكارى امريكا با عراق در جنگ تحميلى عليه ما، در حال روشدن است. ما آن روز مى‏گفتيم؛ ما آن روز قاطعانه مى‏گفتيم كه شرق و غرب از عراق حمايت مى‏كنند. اما يك عدّه كوته فكرهاى داخلى، انكار مى‏كردند و مى‏گفتند به چه دليل؟ بفرماييد؛ اين هم دليل! امروز اسناد خود امريكاييها را امريكاييها رو مى‏كنند و معلوم مى‏شود كه دراين چند سال، چه كمكهاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با يكديگر همدست شدند؛ اين جنگ را به‏راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سالها ويرانگرىِ حكّام فاسد پهلوى و قاجار وبعد از چند سال ويرانگرىِ جنگ، اكنون دولت جمهورى اسلامى، به كمك مردم و كارگزاران و متخصّصين و كاردانهايش، مى‏خواهد اين كشور را بسازد. اين، كارِ يك روز و دو روز نيست؛ كار يك سال و دو سال هم نيست. اين همه مراكز مادىّ از بين‏رفته،اين همه امكان اشتغال نابود شده...! اينها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى برگردد. اين را مى‏گويند «سازندگى». اين، يك مجاهدت است، يك جهاد فى سبيل‏اللَّه است. هر كس كه در اين مجاهدت شركت كند، جهاد كرده است. كسى كه در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى - كه يك واجب بزرگ است - گامى برداشته، خيلى با ارزش است. اما آن طرف قضيه، مادّيگرى است، مادّه‏پرستى است، دنياطلبى است. آن، يك حرفِ ديگر است.
سازندگى، كارى بود كه على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السّلام داشت؛ كه حتّى شايد در دوران خلافت هم - كه حالا من اين را ترديد دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعى است - با دست خود نخلستان آباد مى‏كرد؛ زمين احيا مى‏كرد؛ درخت مى‏كاشت؛ چاه مى‏كند و آبيارى مى‏كرد. اين، سازندگى است! دنياطلبى و مادّى‏طلبى، كارى است كه عبيداللَّه زياد و يزيد مى‏كردند. آنها چه وقت چيزى را به وجود مى‏آوردند و مى‏ساختند؟! آنها فانى مى‏كردند؛ آنها مى‏خوردند؛ آنها تجمّلات را زياد مى‏كردند. اين دو را با هم اشتباه نبايد كرد. امروز عدّه‏اى به اسم سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و مادّه‏پرستى مى‏كنند. اين سازندگى است؟! آنچه كه جامعه ما را فاسد مى‏كند، غرق‏شدن در شهوات است؛ از دست‏دادن روح تقوا و فداكارى است؛ يعنى همان روحيه‏اى كه در بسيجيهاست. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند.
دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط - فرهنگ فساد و فحشا - سعى مى‏كند جوانهاى ما را از مابگيرد. كارى كه دشمن از لحاظ فرهنگى مى‏كند، يك "تهاجم‏فرهنگى" بلكه بايد گفت يك «شبيخون فرهنگى» يك «غارت فرهنگى» و يك «قتل عام فرهنگى» است. امروز دشمن اين كار را با ما مى‏كند. چه‏كسى مى‏تواند ازاين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا نبسته، دل به منافع شخصى نبسته و مى‏تواند بايستد و از فضيلتها دفاع كند. كسى كه خودش آلوده و گرفتاراست كه نمى‏تواند از فضيلتها دفاع كند! اين جوان بااخلاص مى‏تواند دفاع كند. اين جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضايل و ارزشهاى‏اسلامى مى‏تواند دفاع كند.لذا، چندى پيش گفتم: «همه امربه معروف و نهى از منكر كنند.» الآن هم عرض مى‏كنم: نهى از منكر كنيد. اين، واجب است.اين، مسؤوليت شرعى شماست. امروز مسؤوليت انقلابى و سياسى شما هم هست.
به من نامه مى‏نويسند؛ بعضى هم تلفن مى‏كنند و مى‏گويند: «مانهى از منكر مى‏كنيم. اما مأمورين رسمى، طرف ما را نمى‏گيرند. طرف مقابل را مى‏گيرند!» من عرض مى‏كنم كه مأمورين رسمى - چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى - حق ندارند از مجرم دفاع كنند. بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. همه دستگاه حكومت مابايد ازآمربه معروف وناهى از منكر دفاع كند.اين، وظيفه است.اگر كسى نماز بخواند و كس ديگرى به نمازگزار حمله كند، دستگاههاى ما از كداميك بايد دفاع كنند؟ از نمازگزار يااز آن كسى كه سجّاده رااز زير پاى نمازگزار مى‏كشد؟ امر به معروف و نهى از منكر نيز همين‏طور است. امر به معروف هم مثل يعنى امر به معروف ونهى از منكر، در مقياس وسيع و عمومى خود، حتى از جهاد بالاتراست؛ چون پايه دين رامحكم مى‏كند. اساس جهاد راامربه معروف ونهى‏ازمنكراستوار مى‏كند. مگر مأمورين و مسؤولين ما مى‏توانند آمربه معروف وناهى از منكر را باديگران مساوى قرار دهند؛ چه رسد به اين‏كه نقطه مقابل‏او را تأييد كنند!؟ البته جوان حزب‏اللّهى هم بايد باهوش باشد. بايد چشمهايش رابازكند و نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به‏نام امربه معروف ونهى‏ازمنكر، فسادى ايجاد نمايد كه چهره حزب‏اللَّه را خراب كند. بايد مواظب باشيد. اين، به عهده خودتان است. من يقين دارم - و تجربه‏هاى اين چندسال هم نشان داده - تانيروهاى مؤمن وحزب‏الّلهى براى انجامِ كارى به ميدان مى‏آيند، يك عدّه عناصر بدلى و دروغين، با نام اينها در گوشه‏اى فسادى ايجاد مى‏كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب‏الّلهى و مردمى چركين كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى‏ازمنكر، مثل مسأله نمازاست. يادگرفتنى است. بايد برويد ياد بگيريد. مسأله دارد كه كجا و چگونه بايد امر به معروف ونهى‏از منكر كرد؟ البته من عرض مى‏كنم - قبلاً هم گفته‏ام - در جامعه‏اسلامى، تكليف عامه مردم، امربه معروف ونهى‏از منكر با لسان است؛ با زبان. اگر كار به برخورد بكشد، آن ديگر تكليف مسؤولين است. آنها بايد وارد شوند. اما امر به معروف و نهى از منكر زبانى، مهمتر است. عاملى كه جامعه رااصلاح مى‏كند، همين نهى از منكر زبانى است. به آن آدم بدكار، به آن آدم خلافكار، به آن آدمى كه اشاعه فحشا مى‏كند، به آن آدمى كه مى‏خواهد قبح گناه را از جامعه ببرد، مردم بايد بگويند. ده‏نفر، صدنفر، هزارنفر! افكارعمومى روى وجود و ذهن او بايد سنگينى كند. اين، شكننده‏ترين چيزهاست. همين نيروهاى مؤمن و بسيجى و حزب‏الّلهى؛ يعنى همين عامه مردم مؤمن؛ يعنى همين اكثريّت عظيم كشور عزيز ما؛ همينهايى كه جنگ را اداره كردند؛ همينهايى كه از اوّل انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند، در اين مورد مهمترين نقش را مى‏توانند داشته باشند. همين نيروهاى مردمى، كه اگر نبودند - اين بسيج اگر نبود، اين نيروى عظيم حزب اللَّه اگر نبود - در جنگ هم شكست مى‏خورديم؛ در مقابل دشمنان گوناگون هم دراين چندسال شكست مى‏خورديم و آسيب‏پذير بوديم. كارخانه ما را مى‏خواستند به تعطيلى بكشانند؛ نيروى حزب‏الّلهى از داخل كارخانه مى‏زد به سينه‏شان. مزرعه ما را در اوايل انقلاب مى‏خواستند آتش بزنند؛ نيروى حزب‏الّلهى از همان وسط بيابانها و روستاها و مزارع، مى‏زد توى دهانشان. خيابانها را مى‏خواستند به اغتشاش بكشند؛ نيروى حزب‏الّلهى مى‏آمد سينه سپرمى‏كرد و در مقابلشان مى‏ايستاد. جنگ هم كه معلوم است! اين، آن نيروى اصلى كشوراست. نظام اسلامى متّكى به اين نيروست. اگر مردم؛ يعنى همين نيروهاى‏مؤمن و حزب‏اللّهى، با نظام باشند، با دولت باشند - كه هستند بحمداللَّه - اگراين نيروى عظيم و اين نيروى بزرگ شكست ناپذير مردمى در كنار مسؤولين و پشت سر مسؤولين باشد - كه بحمداللَّه هست هيچ قدرتى نمى‏تواند با جمهورى‏اسلامى مقابله كند.
دشمنان ما، ازاين مى‏ترسند. در تبليغات جهانى، بلندگوهاى امريكايى و صهيونيستى، الان مدتى است كه جمهورى اسلامى‏ايران رابه نظاميگرى وافزايش سلاح متّهم مى‏كنند! مى‏گويند: «ايران سلاحهاى كشتار جمعى دارد! اينها سلاحهاى اتمى درست مى‏كنند! از فلان جا كلاهك اتمى آورده‏اند!» حرفهايى كه هرعاقلى در دنيا، اگر تأمّل كند، مى‏فهمد دروغ است.بمب‏اتم چيزى است كه بشودبى سرو صدا از يك كشور به كشورى منتقلش كرد؟! مى‏فهمند دروغ است؛ مى‏دانند دروغ است؛ شايعه درست مى‏كنند. براى اين‏كه از نظام‏اسلامى چهره‏اى بسازند كه گويى با صلح و استقرار صلح در دنيا مخالف است. يكى از تلاشهاى خباثت آميز امريكا و صهيونيستها عليه جمهورى‏اسلامى، اين است. من مى‏گويم: شما اشتباه كرده‏ايد. شما اشتباه كرده‏ايد كه خيال كرده‏ايد قدرت جمهورى‏اسلامى دراين‏است كه در داخل، بمب اتمى فراهم كند يابسازد. اينهانيست. اگر اين بود كه جمهورى‏اسلامى حالا بخواهد مثلاً يك بمب اتمى درست كند، صدهايش راكشورهاى‏بزرگ دارند. اگركسى بابمب اتم مى‏توانست بر كسى پيروز شود، امريكا و شوروى سابق وبقيه قدرتهاى خبيث دنيا، تا به حال صد بار جمهورى‏اسلامى رااز بين برده بودند. چيزى كه به يك نظام قدرت مى‏دهد، بمب‏اتم نيست. قدرت نظام‏اسلامى - كه امريكا و شوروى سابق و بقيه قدرتهاى ريز و درشت عالم تا امروزنتوانسته‏اند ونخواهند توانست با آن مقابله كنند - قدرت ايمان نيروهاى حزب‏اللَّه است.
جمهورى‏اسلامى بايد اين نيرو را حفظ كند.اين قدرت عظيم رابايد حفظ كند.شما جوانها بايد دائم در صحنه باشيد. بايد دائم نشان دهيد كه جمهورى‏اسلامى آسيب‏ناپذيراست. نيروى‏مؤمنِ بسيج و نيروهاى حزب‏الّلهى در سرتاسركشور و آحاد مؤمن دراين كشور، بايد كارى كنند كه اميد امريكا و صهيونيستها وبقيه قدرتهاى دشمن از جمهورى‏اسلامى به كلّى قطع شود.

در ديدار فرماندهان و دسته‏هاى عاشوراى‏ نيروهاى مقاومت بسيج ، در سالروز شهادت امام سجّاد(ع)22/4/1371


من، يك وقت درباره عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مى‏آموزيم؛ عبرتهايى نيز مى‏گيريم. «درسها» به ما مى‏گويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مى‏گويند كه چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه واقعه‏اى ممكن است اتّفاق بيفتد.
عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه اسلامى؛ آن هم جامعه‏اى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بى‏انتها و بى‏مثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصله‏اى، حكومت على بن ابى‏طالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفته‏اند؛ چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مى‏رسانند؟!
چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعه‏اى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى نام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مى‏گرفت، با او روى منبر مى‏رفت و براى مردم صحبت مى‏كرد. او پسرى بود كه پيامبر درباره‏اش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطه بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مى‏درخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقه مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه مردانش و حتّى بچه ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.

در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى‏و نيروى انتظامى
و جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى‏ به مناسبت روز پاسدار 5/10/74