ذكر مصيبت و روضه خوانی
من خودم الان در ايام ماه محرّم كه نمىتوانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مىخواهد در عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفسالمهموم» حاج شيخ عباس قمى- كه يك كتاب عربى است - اشباع مىكنم؛ اين خودش گريهآور است و براى من كار چند نفر روضهخوان را مىكند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضهخوانى باشد كه اولش چيزى مىخوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مىگيرند و سينهيى مىزنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع زندان رفتن حضرت موسىبنجعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آنجا نشسته باشد، دلش نرم مىشود.
مرحوم حاجى نورى رضواناللَّهعليه، كتاب نوشت درباره شرايط روضه خوان. «لؤلؤ و مرجان؛ در شرايط پله اوّل و دوم منبر روضه خوانان» اسم كتاب ايشان است. روضهخوانى هم شرايط دارد. مداحى هم شرايط دارد. نوحه سينهزنى خواندن هم شرايط دارد. بايد كسانى كه اينها را تهيه مىكنند، مىسرايند و مىخوانند، مواظب باشند كه درست برطبق معارف اسلامى حرف بزنند، تا اين سينهزنى، اين روضهخوانى و اين نوحهخوانى، قدمى در راه عروج مردم بهاوج قلّه افكار اسلامى باشد. اين، امروز براى ما لازم است. بايد سعى كنند كه از اباطيل و مطالب خلاف و كارهاى ناشايسته و بعضى از كارها كه وهن مذهب است و حقيقتاً شايسته دستگاه حسين بن علىعليهالسّلام نيست، اجتناب شود.
عاشورا و ماجراى حسينبنعلى بايد در منبر، به شكل سنّتى روضهخوانى شود؛ امّا نه براى سنّتگرايى، بلكه از طريق واقعهخوانى. يعنى اينكه، شب عاشورا اينطور شد، روز عاشورا اينطور شد، صبح عاشورا اينطور شد. شما ببينيد يك حادثه بزرگ، به مرور از بين مىرود؛ امّا حادثه عاشورا، به بركت همين خواندنها، با جزئّياتش باقى مانده است. فلان كس اينطورى آمد با امام حسين وداع كرد؛ اينطورى رفت به ميدان، اينطورى جنگيد؛ اينطورى شهيد شد و اين كلمات را بر زبان جارى كرد.
واقعه خوانى، تا حدّ ممكن، بايد متقن باشد. مثلاً در حدود «لهوفِ» ابنطاووس و «ارشادِ» مفيد و امثال اينها - نه چيزهاى مندرآوردى - واقعهخوانى و روضهخوانى شود. در خلال روضهخوانى، سخنرانى، مدّاحى، شعرهاى مصيبت، خواندن نوحه سينهزنى و در خلال سخنرانيهاى آموزنده، ماجرا و هدف امام حسين عليهالصّلاةوالسّلام. يعنى همان هدفىكه در كلمات خود آن بزرگوار هست كه: «وانى لم اخرجِ اشراً و لابطرا و لا ظالماً و لا مفسداً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى»، بيان شود. اين، يك سرفصل است. عباراتى از قبيل «ايها النّاس، انّ رسول اللَّه، صلّىاللَّهعليهوآلهوسلّم، قال: من رأى سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم اللَّه، ناكثاً لعهد اللَّه...، فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول، كان حقاً على اللَّه ان يدخله مدخله» و «من كان بادلاً فينامهجته و موطّناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، هر كدامْ يك درس و سرفصلند.
بحثِ لقاءاللَّه و ملاقات با خداست. هدف آفرينش بشر و هدفِ «انّك كادحٌ الى ربّك كدحاً» - همه اين تلاشها و زحمتها - همين است كه «فملاقيه»: ملاقات كند. اگر كسى موطّن در لقاءاللَّه است و بر لقاءاللَّه توطين نفس كرده است، «فليرح معنا»: بايد با حسين راه بيفتد. نمىشود توى خانه نشست. نمىشود به دنيا و تمتّعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد. بايد راه بيفتيم. اين راه افتادن از درون و از نفس ما، با تهذيب نفس شروع مىشود و به سطح جامعه و جهان مىكشد.
اينها بايد بيان شود. اينها هدفهاى امام حسين است. اينها خلاصهگيريها و جمعبنديهاى نهضت حسينى است. جمعبندى نهضت حسينى عليهالسّلام اين است كه يك روز امام حسين عليهالسّلام در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود و هيچ كس جرأت نداشت حقيقت را بيان كند - فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود - قيام كرد. شما نگاه كنيد، ببينيد: «ابن عبّاس» با امام حسين نيامد. «عبداللَّهبنجعفر» با امام حسين نيامد.
عزيزان من! معناى اين، چيست؟ اين نشان نمىدهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ در چنين وضعيتى، امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما اگر نمىماندند هم، آن حضرت مىايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا، وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مىرفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مىرفتند و حضرت تنها مىماند. روز عاشورا چه مىشد؟ حضرت برمىگشت، يا مىايستاد و مىجنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمىگردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم. ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد. بايد اين مفاد براى مردم بيان شود. فراموش نكنيد كه هدف امام حسين بيان شود. حالا ممكن است انسان يك حديث اخلاقىاى هم - به فرض - بخواند، يا سياست كشور يا دنيا را تشريح كند. اينها لازم است؛ امّا در خلال سخن، حتماً طورى صحبت شود كه تصريحاً، تلويحاً، مستقّلاً و ضمناً، ماجراى عاشورا تبيين شود و مكتوم و مخفى نماند.
اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همهجا مىشنويد. بنده براى اينكه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مىكنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست دادهاند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مىگوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مىخواهم متن كتاب «لهوفِ» ابنطاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مىگويند آدم نمىشود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمهاى مىخوانيم.
علىبنطاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - علىبنموسىبنجعفربنطاووس و احمدبنموسىبنجعفربنطاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد علىبنموسىبنجعفربنطاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مىشود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مىخوانم.
مىگويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج علىبنالحسين عليهالسّلام»؛ علىاكبر از خيمهگاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ علىاكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مىخواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مىرود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه علىاكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت علىاكبر انداخت. «و ارخى عليهالسّلام عينه و بكى، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيهتر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيهتر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيهتر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقهمند است! به اين جوان، عشق مىورزد؛ نه فقط به خاطر اينكه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابنطاووس نقل مىكند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مىكشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ علىاكبر بهطرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابنطاووس است؛ آدم ثقهاى است. اينطور نيست كه براى گريهگرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مىگويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ علىاكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مىرساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مىگويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - علىاكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.
«فجاء الحسين عليهالسّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آنجايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...
قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مىگويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمهها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابناخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بىجان علىاكبر انداخت. «فجاءالحسين عليهالسّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليهالسّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد علىاكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلواتاللَّهوسلامهعليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مىكند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مىشود!
من از اين عبارت ابنطاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مىگويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابنطاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمىگويد كه امام حسين خودش را روى بدن علىاكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بىتابى روى بدن علىاكبر انداخت، حضرت زينب كبرى است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنىهاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو علىاكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكسالعملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مىكنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مىبيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مىبيند زينب كبرى نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلاماللَّهعليها عكسالعملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همينجاست كه بالاى سر علىاكبر آمد و بىاختيار خودش را روى بدن علىاكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسولاللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.